عزیزم ، گذشته ات رو تو سرت کوبیده...خیلی سنگینه خیلی
مطمئنی میخای باش ادامه بدی؟آیا ادامه دادنش درسته؟شاید الان رفتنش بهترباشه تو اینطور فکر نمیکنی؟
میدونی زهرا جان،من از ۱۸ سالگی تا۲۲ سالگیم عاشق کسی بودم که میدونستم هرگز بهش نمیرسم،۱۹ سالم ک شدولم کرد.ترسیده بود از عاشقش شدنم از اینکه هرروز دیوونه تر میشدم و میخواستمش میترسید چون محال بود بهم برسیم.یکی دوماه بعدش نامزد کردم باپسرعموم،بخاطر اصرارهای خانوادم.فک میکردم میتونم اونو هم فراموش کنم..روز نامزدیم برام یه کابوس بزرگ بود رفتم تو دسشویی و بیصدا هق هق میکردم.نامزدیمونو یکسال و نیم طول دادم و هرروزش دنبال بهانه ای بودم ک بهم بزنم و بالاخره هم بهم زدم.پسرعموم داغون شد و من تازه تونستم نفس بکشم.به هیچی فک نمیکردم جز اینکه بازم با عشقم باشم و حرف بزنم حتی اگه هیچوقت باهم ازدواج نمیکردیم. اما سرنوشت چیز دیگه ای برام میخواست.چهارسال عاشقش بودم و کانال زدم تو تلگرام سرتاسرش عاشقانه هایی بود که به اون تقدیمش میکردم غم و شادی رو توش مینوشتم . اما اون باز ترکم کرد چون میترسید و باز رفت و... من موندمو دل شکستم و خانواده ای که پاشیده و قهری که بین خانواده ی خودم و عموم گذاشتم دیگه حتی عشقمم نبود که بگم فدای سرش اون فقط باشه . و بعد گذشت شیش هفت ماه بازم برام خواستگار اومد گزینه ی خوبی بود.خیلی دلشکسته بودم و شبوروز گریه میکردم اما فهمیدم کسی ک بخاد بره و موندنی نباشه ، نمیمونه .حال این دوروزی ک کشیدی رومیفهمم چون منم روزها همین حسو داشتم اما بالاخره باخودم کنار اومدم و قبول کردم ازدواج کنم دلمو سپردم ب خدا گفتم خودت مهرشو بنداز تو دلم.الان یساله ازدواج کردیم و بی نهایت دوسش دارم
زهراجان زندگی خیلی تلخه.میدونی هنوز گاهی بش فک میکنم اما حواسم هست فقط واسم یه خاطره ی تلخ اما شیرین باشه نه بیشتر
از خدا بخواه خیر و صلاحتو بهت بده ،فک نکن اون رفته دیگه زندگی تمومه.اون اگه الان بهت طعنه ی گذشته ات روزده ،مطمئن باش که بازم میزنه و مثل یه خوره توی مغزش هی تکرار میشه،هی تکرار میشه.و اگه سالها بعد که موهات جوگندمی شده کنارش بازم بهت طعنه بزنه مطمئن باش بهت هیچ حسی جز نفرت منتقل نمیشه
گاهی یه خاطره ی شیرین،بهتر از یه حقیقت تلخه