خونه مامان بزرگم داره
یه شب دور هم نشسته بودیم
منو خاله هامو مامانو بچهاش و البته مامان من
یکی از خاله هام شروع کرد به تعریف کردن وقتی حامله بود جنها تو خونش چیکار میکردن
دقیقا زمانی بود که ما میخواستیم بخوابیمم گفت
وقتی رفتم بخوابم زیر پتو کلی دعا بسم الله و صلوات فرستادم اما
صدای پای یه نفرو که از پیشم رد میشد شنیدم
😨
خالمو و مامابزرگ و من فقط توی اتاق بودیم
مامانبزرگمم ظاهرا بیدار شده بود که بره دستشویی
و با حرفی که زد فهمیدم که توهمی نشدمه
گفت: یه نفر شبیه(دخترخالم)از اینجا رد شد مگه نخوابیدن هنوز؟
.
هنوز نمیدونم چطوری اون شبو تونستم هیچی نگم و اروم زیر پتو موندم😱😱