2777
2789
عنوان

مامانا کمک

| مشاهده متن کامل بحث + 166 بازدید | 34 پست

اینستا پیج نی نی فود دنبال کن


پر از غذا از شش ماهگی من برای پسرم هر روز یه غذا درست میکردم


البته بازم نمی خورد یه غذا رو خوشش میومد یه بار ‌می خورد دفعه دوم لب نمی زد بهش لعنتی 

مامانم عقیده داره باید به زور بدی


تا بچه بد غذا نشه الان من اصلا بد غذا نیستم


همسر و پسرم روی کاغذ فقط چند تا غذا رو دوست دارن

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سوپو چطوری درست کنم براش فرنیو سریلاک میدادم یه بار تو روز یه زره میخورد ولی الان اونم نمیخوره

سرلاک نده بهش شیمیاییه 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
چقدر خوب چند ماهشه دختر من موز میدم تف میکنه بیرون دیگه موزو که همه بچه ها دوست دارن

😂😂وااای عزیزم

هفت ماه و نه روزشع گل دختر شما چی؟

ببین خودتو‌بزار حای اون هرکاری  میخای کنی من‌همیشه این کارو‌میکنم میگم من اک سیر باشم یکی ب زور بچپونه توحلقم بد غذامیشم ازاون غذا کلا زده میشم میزارم‌ب حال خودش

نه ریفلاکس نداره شیر خودم زیاده میگن سیر میشه برا اونه نمیخوره دکتر گفت وزنش خوبه ولی باید بخوره برا ...

منم دخترم وقتی دندون در میورد غذا نمیخورد فقط شیر

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
دکتر گفت اصلا سعی نکن به زور چیزی بدی بهش بعد دختر من بالا میاره

اخ اخ دقیقا پسر منم همینه مامان یه بار به زور بهش داد بالا آورد


چی بگم والله الانم بدغذاست میگم شاید باید به زور می دادم


به خدا بدبخت می شم یه غذا می خام بپزم


تا پارسال لب به قرمه سبزی نمی زد 


الان قیمه نمی خوره تازه دلمه چیه می پزم میگه بوی دلمه میدی


پنج سالشه. اعصابم خورد میشه

😂😂وااای عزیزم هفت ماه و نه روزشع گل دختر شما چی؟ ببین خودتو‌بزار حای اون هرکاری  میخای کنی ...

چه جالب دختر منم ۷ ماهو ۵ روزشه،،،نه منم اصلا به زور نمیدم چون دوست ندارم علکی معدش بزرگ بشه از اصافه وزن بدم میاد دوست دارم بچم معمولی باشه

اخ اخ دقیقا پسر منم همینه مامان یه بار به زور بهش داد بالا آورد چی بگم والله الانم بدغذاست  ...

😁بوی دلمه میدی😁،،،بچه های خواهرامم تو سن پنج شش سالگی دنبال بازی گوشین نمیخورن ولی یادم کوچیکتر که بودن میخوردن

😁بوی دلمه میدی😁،،،بچه های خواهرامم تو سن پنج شش سالگی دنبال بازی گوشین نمیخورن ولی یادم کوچیکتر که ...

اره اتفاقا همه بچه ها اوایل با اشتها هستن این برعکس جالبه سراتو هم نمی خورد سراتو خارجی پیدا کردم 


فقط اونو می خورد حضرت والا

پس برا دندوناشه خیلیم بد اخلاق شده واقا خستم کرده

اره عزیزم 

روغن بابونه اصل گیر بیار بمال به فکاش و سر و شقیقه هاش عاااالیه اروم میشه اگه میتونی هم یه پیاز رو یکم خالیش کن توش زیره و رازیانه بزار بعد سر پیاز رو با یکم خمیر ببندکه مواد ازش بیرون نریزه بعد بزار رو گاز با شعله کن بزار بپزه وقتی نرم شد با گوشتکوب لهش کن اب و مواد رو بمال به سر و صورت بچه ات اروم میشه اینقد اروم میشه که راحت میخوابه زیره و رازیانه مسکن هستن

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز