تنها زندگی میکنم. من بدم نمیومد از مستقل شدن. خانواده ام هم تشویقم کردن یه جورایی اصرار داشتن.
الان ۴ ماهه. احساس بی کسی و غربت میکنم. حس میکنم از تنهایی دیوونه میشم.
تازگی ها پیششون بودم. ولی قشنگ احساس میکردم که دوست دارن زودتر برم. الکی تعارف میکردن که بمون ولی از رفتارشون کاملا مشخص بود....
خیلی بی کسم.به خدا میگم من هیچوقت تنهاییمو با گناه پر نکردم. همیشه رضایت تو برام مهم بوده. بهش میگم خدایا لطفا یه عشق پاک یه ازدواج خوب قسمتم کن. نه اینکهبدتر تنهاشم...
من هیچ وقت با خانواده ام راحت نبودم. با بابام مثل غریبه ها بودم همیشه با ادب و احترام حرف میزدم بله، چشم، شما... نه شوخی نه خنده ایی. مامانم که مریض بود برای اینکه حالش بدتر نشه هیچوقت باهاش درد و دل نکردم.. دارم میترکم