این چند روز یه اتفاقایی میافته که خودم تعجب میکنم مثلا دیروز پسرم داشت با اره مویی کار میکرد تو دلم گفتم چه خوب از صبح نشکسته تا از اتاق اومدم بیرون اومد گفت شکست یا امشب سر شام یه لیوان جدید آوردم با خودم گفتم اینا چقد قشنگن میخواستم بعد شام تو دستم خورد شد
وای منم چشمم شوره ، تا از یه چیزی تعریف میکنم خراب میشه، دیگه میترسم حتی به خاطر نعمت هایی که خدا بهم داده خدا را شکر کنم چون فوری اون نعمت ها را از دست میدم، خیلی بده خیلی سخته
.من آنقدر معمولی هستم که هیچ کس شیفته ی حرف زدنم نشود،قلب هیچ کس با دیدنم نلرزد،کسی برای چشم هایم نمیردو شعری در وصف پیچ و خم گیسوانم سروده نشود...من آنقدر معمولی هستم که هیچ کس با خندیدنم ته دلش ضعف نرود،هیچ کس از نبودنم غصه اش نگیرد وجای خالیم توی ذوق نزند...من یک آدم معمولی هستم،حتی از معمولی هم معمولی تر،ولی دوست داشتن را بلدم،اینکه با تمام وجودم یک نفر را دوست داشته باشم بلدم،اینکه برای بودنش و ماندنش از جان و دل مایه بگذارم هم بلدم....
گزارش زدم عزیزم میشه شما هم برای تایپیک آخرم گزارش بزنید، ممنون میشم
.من آنقدر معمولی هستم که هیچ کس شیفته ی حرف زدنم نشود،قلب هیچ کس با دیدنم نلرزد،کسی برای چشم هایم نمیردو شعری در وصف پیچ و خم گیسوانم سروده نشود...من آنقدر معمولی هستم که هیچ کس با خندیدنم ته دلش ضعف نرود،هیچ کس از نبودنم غصه اش نگیرد وجای خالیم توی ذوق نزند...من یک آدم معمولی هستم،حتی از معمولی هم معمولی تر،ولی دوست داشتن را بلدم،اینکه با تمام وجودم یک نفر را دوست داشته باشم بلدم،اینکه برای بودنش و ماندنش از جان و دل مایه بگذارم هم بلدم....