چن روزه خودم حالم خوب نیس دخترمم خ بی قراری میکنه 6 ماهشه پسر دو سال و نیمم همش بهانه گیری و لجبازی تازه هم از پوشک گرفتیمش. اینجا غریبم کسی کمکم نیست خانواده شوهرمم که هیچ وقت کمک حال نبودن. خونمون کثیف و ب زور میتونم ی غذایی جور کنم بخوریم. شوهرم فعلا تعطیله و تو خونه اما ب جای کمک ب من و همفکری و همراهی همش تو فکر خانوادشه. چن شب پیش ساعت سه شب مادرش زنگ زده که خوابی؟. چرا گوشی رو جواب نمیدی! بچه خواهرت که برا ترک اعتیاد بستریه بی قراره!!!!!! زنگ بزن ی دکتر پیدا کن. در حالیکه اون تو بیمارستانه شوهر منم تخصصی در این زمینه نداره اخه. چه ربطی ب این داره اصن. بعدشم دیگه فکر و ذکر شوهر من شد این بچه خواهر بستری انگار که ما اصن وجود نداریم. شبا تا نیمه شب بیداره نکنه زنگ بزنن بهش صبحا تا لنگ ظهر میخوابه. تا بیدار میشه هم اول زنگ میزنه ب اونا. یادم میاد وقتی من و بچه ها بستری بودیم ولمون میکرد و میرفت روزی ی بارم ب زور زنگ میزد. حرص نداره ب خدا.... خیلی از ازدواجم پشیمونم هیچ وقت ما براش الویت نبودیم و نیستیم.