سلام من یکبار دوسال پیش داغ فراق برادر جوانم را که به صورت ناگهانی ایست قلبی کرد تجربه کردم ما سوختیم مادرم،داغدارم خیلی بی تابی می کرد و خواهرم که با برادرم فاصله سنی کمی داشت بی تاب بود مهربان خواهرم سنگ صبور ما بود بعد از ۶ ماه خواهر مهربانم که از نظر اخلاق وزیبایی سر آمد ما بود در اثر غصه زیاد به سرطان ریه دچار شد ما چه ها که نکردیم آنقدر امیدوار بودیم که دعاهای بسیار همه ما اثر کند وقتی بهبودی نسبی پیدا کرد آنقدر خوشحال شدیم که تمام نذر ها را بر آورده کردیم نظر امام رضا کردیم ودوبار به پابوس امام هشتم رفت اما ناگهان در عرض سه ما بیماری پیشرفت کرد وبا،درد فراوان مهربانوی من امیدم سنگ صبورم پر کشید ومارو تنها گذاشت ناله های شبانه مادر داغدیده ام دلم،رو کباب می کنه نمی دونم بتونم طاقت بیارم یا نه نفس کشیدن،در دنیای بدون عزیزانم برام خیلی سخته شما بگید من با دلسوخته مادر و خودم چه کنم چکار کنم طاقت بیارم اگه تجربیات مشابه داشتید لطفا راهنمایی
داداش جوون منم روزی که قرار بود درسش تموم بشه و مدرک پزشکیشو بگیره ایست قلبی کرد...بعد از اون روز خوش نبود برامون
اگر مقدوره برای آرامش روح برادر جوونمرگم صلوات بفرستید. با زور و دعوا و تهدید ازدواج کردم. از اون روز دیگه رنگ خوشی ندیدم. تمام آرزوهایی که داشتم و در مسیرشون بودم دود هوا شد. شوهرم و خانوادهش نمیتونستن تحمل کنن موقعیت منو. نمیتونستن خودشون رو بالا بکشن، منو محکم کوبیدن زمین. از اون روز نماز و چادرمو گذاشتم کنار. دیگه هیچ امیدی ندارم. هرشب وقت خواب یه دور سناریو میچینم که خودم و بچههام قرص بخوریم و بخوابیم و صبح بیدار نشیم. دلم شکسته. ده سال از جوونیم تباه شد. میشه یه روز از دست این مرد خلاص بشم؟ یا قراره این آرزو رو هم به گور ببرم؟
نه.سر پایان نامهش خیلی بهش فشار اومد.حالش خوب نبود.به دوساش گفته من میخوابم.خوابید و دیگه بیدار نشد😭۲۶سالش بود
اگر مقدوره برای آرامش روح برادر جوونمرگم صلوات بفرستید. با زور و دعوا و تهدید ازدواج کردم. از اون روز دیگه رنگ خوشی ندیدم. تمام آرزوهایی که داشتم و در مسیرشون بودم دود هوا شد. شوهرم و خانوادهش نمیتونستن تحمل کنن موقعیت منو. نمیتونستن خودشون رو بالا بکشن، منو محکم کوبیدن زمین. از اون روز نماز و چادرمو گذاشتم کنار. دیگه هیچ امیدی ندارم. هرشب وقت خواب یه دور سناریو میچینم که خودم و بچههام قرص بخوریم و بخوابیم و صبح بیدار نشیم. دلم شکسته. ده سال از جوونیم تباه شد. میشه یه روز از دست این مرد خلاص بشم؟ یا قراره این آرزو رو هم به گور ببرم؟
روز سالگرد مادربزرگم فوت کرد.مادربزرگم عاشق داداش من بود.همیشه میگفت مهدی دکتر میشه منو درمون میکنه
اگر مقدوره برای آرامش روح برادر جوونمرگم صلوات بفرستید. با زور و دعوا و تهدید ازدواج کردم. از اون روز دیگه رنگ خوشی ندیدم. تمام آرزوهایی که داشتم و در مسیرشون بودم دود هوا شد. شوهرم و خانوادهش نمیتونستن تحمل کنن موقعیت منو. نمیتونستن خودشون رو بالا بکشن، منو محکم کوبیدن زمین. از اون روز نماز و چادرمو گذاشتم کنار. دیگه هیچ امیدی ندارم. هرشب وقت خواب یه دور سناریو میچینم که خودم و بچههام قرص بخوریم و بخوابیم و صبح بیدار نشیم. دلم شکسته. ده سال از جوونیم تباه شد. میشه یه روز از دست این مرد خلاص بشم؟ یا قراره این آرزو رو هم به گور ببرم؟
وای عزیزم خدا به داد دلتون برسه میدونم خیلی سخته من که دارم دق می کنم
۹ماه گذشته ولی خونهمون به روال عادی برنگشته..برنمیگرده😔ممنون
اگر مقدوره برای آرامش روح برادر جوونمرگم صلوات بفرستید. با زور و دعوا و تهدید ازدواج کردم. از اون روز دیگه رنگ خوشی ندیدم. تمام آرزوهایی که داشتم و در مسیرشون بودم دود هوا شد. شوهرم و خانوادهش نمیتونستن تحمل کنن موقعیت منو. نمیتونستن خودشون رو بالا بکشن، منو محکم کوبیدن زمین. از اون روز نماز و چادرمو گذاشتم کنار. دیگه هیچ امیدی ندارم. هرشب وقت خواب یه دور سناریو میچینم که خودم و بچههام قرص بخوریم و بخوابیم و صبح بیدار نشیم. دلم شکسته. ده سال از جوونیم تباه شد. میشه یه روز از دست این مرد خلاص بشم؟ یا قراره این آرزو رو هم به گور ببرم؟