امروز اومدن ادارمون سم پاشی بابت کرونا
دیدم بوی وحشتناکی پیچیده
نتونتستم تحمل کنم از اتاق زدن بیرون
رفتم تو حیاط دیدم همکارا هستن، همکارای مردمون...
معذب بودم بخاطر همین رفتم سمت پارکینگ خلوت بود
رفتم تو پارکینگ یهو چشمم خورد ب ماشین...
اصلا نمیدونم کی و چ جوری شد حدود بیست دقیقه محو ماشینش بودم... کتش و ی سری لوازم شخصیش صندلی عقب بود
به خودم اومدم دیدم خیلی وقته وایستادمو فقط نگاهشون میکنم، بی اختیار بغضم ترکید😔
انقدر دلتنگشم که با دیدن ی تیکه اهن یا هر وسیله ای که بهش مربوطه میرم تو خودم
یعنی میشه این روزها تموم بشه....
چطور خدا منو به دلش نمی ندازه😔😔