گفتم که کار هر کسی نیست آن آقا همان اول که من دید و دست هایم را گفت تو هنرمند میشی و بعد کاری کرد من هنوز از گفتنش میترسم یک ورق سفید به من داد و جلوی چشم من گفت به یک چیزی فکر کن من به زکریا رازی فکر کردم دستش از رو کاغذ برداشت نوشته شده بود زکریا رازی

و خیلی چیزای دیگه خدابیامزرتش