اون اينجورى بود كه دختر و پسره توى دانشگاه همش لج ميكردن باهم (خيلى زياد)...دختره پسررو دوس داشت ولى اصلا طورى رفتار نميكرد كه پسره بفهمه ...(خيلى اتفاقاى جورواجور ميوفته ديگه)بعدش يجورى ميشه كه دختره ميفهمه پسره كه توى دانشگاهشونه با نقشه اومده جلو....دوستِ پسره كه اسمش نيماس (اونم توى دانشگاس)ميشه پسر عمه ى دختره ولى دختره خبر نداشته
درواقع نيما با اون پسره كه دختره عاشقشه رفيقن و اومده بودن كه بابت اتفاقات گذشته از دختره و خانوادش انتقام بگيرن(درصورتى كه دختر در جريان هيچى حتى اتفاقات گذشته هم نبوده)
اتفاقات گذشته:باباى دختره كه ميشه دايى نيما زده پدرو مادر نيمارو سر يه قضيه تصادفى كشته
حالام نيما اومده انتقام بگيره