افکارم عجیب تو دلم آشوب کرده بود. نمی دونم کارم درست بود یا نه! دنبال راهی بودم که خودم رو خالی کنم؛ می خواستم سبک بشم. این درد به حدی روی قلبم سنگینی می کرد که یکباره نفسم رو می برید.
وارد کافی شاپ شدم و سعی کردم از استرسم کم کنم. چشم چرخوندم و کنار پنجره ی رو به خیابون پیداش کردم. دست راستش زیر چونه به شلوغیِ سر سام آور بیرون خیره بود. دست هام سِر بود و ته دلم می لرزید که نکنه همه چیز رو خراب کنم و از عهده اش برنیام.
کلافه سرم رو تکون دادم تا این فکرها ازش بیرون بره و روی قیافه اش دقیق شدم. زشت نبود اما نمی شد گفت که زیباست! تنها جزء جذاب قیافه اش چشم های سبز و درشتش بود. پوزخند پر رنگی کنج لبم نشست. ازاین آدم تاحد مرگ متنفر بودم. خاطره هایی که گذشته بود و الان زیر خروار ها خاک مدفون شده بود؛ تو ذهنم رنگ می گرفت و این باعث می شد برای گرفتن انتقام مصمم تر بشم. استرس بدی داشتم و این باعث می شد حس کنم دست هام از پاهام درازتره. اه گندت بزنند نیهان!
یک نفس عمیق کشیدم وسعی کردم آروم بشم. چشم هام رو بستم و دوباره باز کردم. جای پوزخندم رو با لبخندی ژکوند عوض کردم و آروم و با طمانینه قدم برداشتم.
با شنیدن صدای تق تقی که پاشنه ی کفشم به راه انداخته بود، سرش رو بلند کرد. چشم های درشت و سبزش رو ریز کرد و به من خیره شد. سر میز که رسیدم، با ناز عینک آفتابی مارکم رو از روی چشم هام برداشتم و با لبخندی که می دونستم دلش غنج می ره؛ به اولین هدفم خیره شدم.
مات مونده بود. تصور نمی کرد دختری که یک ماه با اون ارتباط تلفنی داشت و آویزونش بود؛ این قدر زیبا باشه. ته دلم می لرزید و اضطراب هم به این لرزش بی وقفه دامن می زد. حالم دست خودم نبود و هر آن امکان داشت فرو بریزم. صندلی روبه روییش رو کشیدم و با عجله روی اون نشستم. با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد، گفتم: سلام آقا!
چند ثانیه ای نگاهم کرد و با شک پرسید: شما؟
چشم هام رو توی کاسه چرخوندم و با طنازی گفتم: النای تو!
با مکث خندید و دستش به طرفم دراز شد. خوشحال گفت: جدی؟ خیلی خوشگلی تو دختر.
خواهرم هم خوشگل بود. پوزخندی که می اومد تا روی لبم نقش ببنده رو پس زدم و با ناز خندیدم. دستم تو دستش نشست و گفت: اسمم رو که می دونی؟
_ بله حسام جان!
ای جان و زهرمار. کلافه می شدم از نقش مزخرفی که در پیش داشتم ولی نباید نقشه ام خراب می شد، من خیلی زحمت کشیده بودم تا پیداشون کنم!
پسری اومد، سفارش گرفت و رفت. سفارش قهوه دادم؛ عاشق قهوه بودم، تلخ تلخ مثل مزه ی زندگیم!
دستم رو به آرومی روی دستش گذاشتم. تعجب کرد و گفت: دست هات چه کوچولوئه!
_ بَده کوچولو باشه گلم؟
بدبخت! آخه توئه بی جنبه باید بفهمی زن ظریفه؛ نه با دیدن دست های یه دختر اینجوری به آب و تاب بیفتی.
لب گزید و گفت: نه دست های کوچولو دوست دارم.
همین دست ها گور تو رو خواهند کند حسام طاهریان!
_ ببخش که یه کم ساده ام!
هول کرد و تند گفت: نه خیلی هم عالی هستی عزیزم من از دستت نمی دم!
_ معلومه من مال توام عشقم!
عق! اه اه حالم به هم خورد. معلوم بود کلی ذوق کرد؛ چون بلند شد و با صدا خندید. یکی دو نفر اخم آلود نگاهش کردند. توجهی نکرد و دستش رو پشت گردنش کشید؛ باز هم نشست. قد بلندی داشت و یه جین مشکی با پیراهن مشکی که خط های سبزی داشت، پوشیده بود. موهاش رو هم به بالا شونه زده بود! معلوم بود ادعاهاش تو خالی نبوده و می شه از لحاظ قیافه داخل گود آدمیزاد حسابش کرد؛ اما ذاتش رو بهتره نگم! ولی من که گوش هام دراز نبود؛ قبلا دیده بودمش و آمارش رو داشتم. مادرش رو به عزاش می نشونم. اون فقط یه گرگ هوس باز بود! ابروهام رو با حالتی جذاب جمع کردم و گفتم: دیوونه ی من این چه کاریه؟
باچشم های وزغ گونه اش نگاهم کرد. می خواست چیزی بگه که قهوه هامون رو آوردند. بعد از رفتن پسری که قهوه ها رو آورده بود، گفت: حواس نمی ذاری که دختر.
خندیدم و قهوه رو برداشتم! من با لذت میخوردم ولی اون معلوم بود حسابی بدش می آد. کم مونده بود که بالا بیاره، ولی حرفی نمی زد که مبادا پرستیژش پیش یه دختر خراب بشه! فنجون خودم رو روی میز گذاشتم و فنجونش رو از دستش گرفتم؛ شکر ریختم و هم زدم. با لبخند کنترل نشده ای دستش رو بلند کرد تا قهوه اش رو بگیره؛ دستم تا نیمه بالا اومد و یه لبخند خبیث زدم. فنجون رو به لبم نزدیک کردم و کمی ازش چشیدم. با تعجب نگاهم می کرد. خندیدم؛ دستم به طرفش دراز شد و گفتم: از دهنی که بدت نمیاد؟ این یکی شیرینی اش مثل شکر نیس آقای من!
ذوق زده خندید و گفت: معلومه که شیرینی کوچولو!
اه اه حالم رو بد کرد. انقدر بدم می آد کوچولو صدام بزنند.
یه نگاه به ساعتم انداختم و رو بهش گفتم: حسام جان من عجله دارم باید برم گلم ببخش عزیزم باز هم همدیگه رو می بینیم.
بلند شدم، اون هم بلند شد و هول گفت: هنوز که زوده النا من دل سیر ندیدمت!