یکی از دوستام که خیلی بهم نزدیکیم چن وقت پیشا بهم زنگ زد گفت تا شب سره کاره مامانش حالش بده برم پیشش. بعد مامانش خواب بود من از پیش خودم رفتم براش مرغ ربی درست کردم وقتی بیدار شد کلی نیق کرد بچهاش از رب مرغی متنفرن. اما وقتی اومدن با اشتها خوردن کلیم تعریف کردن. دفعه قبلیم رفتم پیشش گفت میای انباریو باهم تمیز کنیم. منم رفتم شروع کردم به کار خدایا یک ساعت شد نیومد هی نگاه کردم دیدم خودش سرگرم کرده. خوب تمیزش کردم اومد😆 حالا امروز دوباره گفت میری پیشش مامانم گفتم نه ناراحت شد🤐