ارواح_در_جنگل
داستان_ترسناک
کامی چای ذغالی دم کرده بود. آنها با هم روی آتش سوسیس کباب کردند و خوردند. پس از خوردن صبحانه نگین و کامیار تصمیم گرفتند چرخی در جنگل بزنند. نگین هر لحظه سنگینی نگاهی را روی خود حس میکرد و آنقدر ترسیده بود که مدام سر میچرخاند و به اطراف نگاه میکرد؛ انگار نگین دنبال چیزی میگشت و میخواست آنقدر هوشیار باشد که هیچ چیز و هیچ کسی نتواند غافلگیرش کند. تنها صدایی که میآمد صدای شکشستن چوبهای خشک زیر پای بچهها بود. کامی کمی جلوتر از نگین بود و وقتی به دره رسید برگشت با لبخند به نگین گفت باید مسیرمان را کمی طولانی کنیم، بعید میدانم که بتوانی از این دره پایین بیایی. نرگس محو تماشای کامی بود که ناگهان صدای حیوانات بلند شد و پرنده ها به هوا پرواز کردند، درست در همین لحظه سایه ای با سرعت در مقابل چشمان نگین به کامی زد و او را به دره پرت کرد و به یکباره محو شد، انگار که اصلا از اول وجود نداشته است. نگین و کامیار هردو فریاد میکشیدند، با این تفاوت که کامیار در حال سقوط بود و نرگس با چشمانی از ترس گشاد شده او را مینگریست.
کامی در راه سقوط به هرچه که میتوانست چنگ میانداخت تا بتواند با گرفتن تکه چوبی، ریشه و یا شاخه درختی مانع از سقوطش شود. او در مسیر روبه پایینش بارها به تنه درختان و یا تخته سنگهای بزرگ برخورد کرد تا اینکه در آخرین لحظه ریشه درختی پیر او جان او را نجات داده و مانع از سقوط او به داخل رودخانه شد.
نگین توانی در زانوان خود حس نمیکرد، اما هرطور شده باید خود را بالاسر کامی میرساند. هرگامی که بر میداشت شبحی را از جنس سایه در کنار خود حس میکرد که به او زل زده، لبخند میزد و با او حرکت میکرد. نگین حتی جرات نمی کرد به آن شبح نگاه کند و تنها به پیش پایش خیره شده بود. نگین سنگینی عجیبی روی قفسه سینهاش حس میکرد و لرزان و با احتیاط به پیش میرفت. او حتی صدای راه رفتن آن هیبت تاریک را در کنارش میشنید. او خود را افتان و خیزان بالای سر کامی رساند، اما دیگر خبری از آن هیبت تاریک نبود.
جای جراحت روی تمام صورت و بدن کامیار دیده میشد و از جای زخمها خون جاری بود. نگین با اضطراب او را صدا زد. کامیار به آهستنگی چشمانش را باز کرد، لبخند تلخی زد و گفت: فک میکنم دستم شکسته، اما حالم خوب است. نگین به زحمت کامیار را از سر جایش بلند کرد و به او گفت: حالا حرفم را باور کردی؟ دیدی چگونه آن هیبت سیاه تو را به دره انداخت؟
کامیار که آثار درد در صدایش پیدا بود گفت: نگین من زیر پایم خالی شد. هیچ هیبتی در کار نیست بی دقتی کردم.
ادامه دارد..