2777
2789
عنوان

ورود خانم های باردار ممنوع🚫🚫

| مشاهده متن کامل بحث + 1055 بازدید | 65 پست

نگین چندین بار کامیار را با صدای بلند صدا کرد و از آنجایی که پاسخی نشنید از جایش بلند شد، پتو را دور خود پیچید و از چادر خارج شد. نگین به سمت آتش رفت تا چند تکه چوب در آن بیندازد که ناگهان صدای خنده وحشتناکی از پشت سرش شنید. او بلافاصله سرش را به سمت منبع صدا چرخاند و دید که سایه‌ای با سرعت در میان درختان جابجا شده و دور شد. نگین سرجایش خشکش زده بود و توان هیچ گونه حرکتی را در خود نمی‌دید.

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

ارواح_در_جنگل


صدای ترق ترق چوب در آتش می‌آمد. دود ملایمی از آتش بلند بود و بوی چوب سوخته در فضای مه آلود جنگل پیچشده بود. هوا گرگ و میش بود و خورشید هنوز کاملا بالا نیامده بود. نگین که سردش بود خودش را مچاله کرده و پتوی مسافرتی را تا زیر گردن بالا آورده بود. او که سوز سرما را حس کرده بود تکانی به خود داد و متوجه شد که پاهایش از پتو بیرون مانده، به همین خاطر پاهایش را زیر پتو کشید و خود را به کامیار نزدیک کرد، اما او سر جایش نبود و همین مساله موجب شد تا نگین تا نزدیکی درز چادر بخزد و نیم نگاهی به بیرون بیندازد. نگین چندین بار کامیار را با صدای بلند صدا کرد و از آنجایی که پاسخی نشنید از جایش بلند شد، پتو را دور خود پیچید و از چادر خارج شد. نگین به سمت آتش رفت تا چند تکه چوب در آن بیندازد که ناگهان صدای خنده وحشتناکی از پشت سرش شنید. او بلافاصله سرش را به سمت منبع صدا چرخاند و دید که سایه‌ای با سرعت در میان درختان جابجا شده و دور شد. نگین سرجایش خشکش زده بود و توان هیچ گونه حرکتی را در خود نمی‌دید. او جرات تکان خوردن نداشت و سرجایش میخکوب شده بود که صدای شکستن تکه چوبی خشک را درست پشت سرش شنید، بی‌اختیار فریاد زد و به سمت صدا حمله ور شد. درست در همین لحظه کامیار را دید که متعجب ایستاده و او را نگاه می‌کند. کامیار درست پشت سر نگین ایستاده بود و ظاهرا پایش روی تکه چوبی رفته و نگین از صدای شکستن تکه چوب هول کرده بود. تازه نگین پس از آنکه بی‌اختیار مشتی بر سینه کامیار کوفت متوجه شد که آنچه موجب ترسش شده کامیار است. کامیار بی اختیار نگین را در آغوش گرفت تا هم او را آرام کند و هم مانع از اصابت ضربات بعدی به خودش بشود.

نگین با ترس و دلهره گفت: کامی تویی؟ مردم از ترس. کجا بودی؟

کامیار که همچنان با تعجب به نگین نگاه می‌کرد و او را در آغوش داشت گفت: عزیزم چرا اینقدر ترسیدی؟ تا کنار ماشین رفتم تا چند بطری آب معدنی بیارم. نگین برای کامیار از صدای خنده و فرار سایه در جنگل گفت اما کامیار حرف های او را جدی نگرفت و گفت: عزیزم گفته بودم اگر می‌ترسی در جنگل چادر نزنیم، حتما خیالاتی شدی. حالا آبی به دست و صورتت بزن و بیا صبحانه بخوریم. نگین می‌دانست که خیالاتی نشده، اما نمی‌دانست که چگونه باید کامیار را مجاب کند؛ بنابراین تصمیم گرفت که موضوع را فراموش کند، اما ترس تمام وجودش را فراگرفته بود و هر لحظه منتظر اتفاق عجیب و ترسناکی بود. نگین: کامی کاش برگردیم. کامی: عزیزم ما تازه دیشب آمده‌ایم، قول می‌دهم که از اینجا خوشت می‌‌آید. به من اعتماد کن.

ادامه دارد...

بچه ها من تازه نینی سایت عضو شدم یکم هوامو داشته باشید تا راه بیفتم😁البته لطفا

اسی باید دونه دونه بچه هایی که اومدن تاپیکت رو لایک کنی تا تاپیکت رو گم نکنن عزیزم

لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

اسی لایکم کن

در وجود من هزاران زن زندگی میکند،یکی شعر می گوید،یکی روزنامه می خواند،یکی غذا می پزد،یکی موهایش را میبافد،یکی دموکرات است آن یکی دیکتاتور؛ اما میان آنها زنی هست که دیگر به آینه نگاه نمی کند،او بازمانده ی هجوم ندیدن هاست❣ 

ارواح_در_جنگل

داستان_ترسناک

کامی چای ذغالی دم کرده بود. آنها با هم روی آتش سوسیس کباب کردند و خوردند. پس از خوردن صبحانه نگین و کامیار تصمیم گرفتند چرخی در جنگل بزنند. نگین هر لحظه سنگینی نگاهی را روی خود حس می‌کرد و آنقدر ترسیده بود که  مدام سر می‌چرخاند و به اطراف نگاه می‌کرد؛ انگار نگین دنبال چیزی می‌گشت و می‌خواست آنقدر هوشیار باشد که هیچ چیز و هیچ کسی نتواند غافلگیرش کند. تنها صدایی که می‌آمد صدای شکشستن چوب‌های خشک زیر پای بچه‌ها بود. کامی کمی جلوتر از نگین بود و وقتی به دره رسید برگشت با لبخند به نگین گفت باید مسیرمان را کمی طولانی کنیم، بعید می‌دانم که بتوانی از این دره پایین بیایی. نرگس محو تماشای کامی بود که ناگهان صدای حیوانات بلند شد و پرنده ها به هوا پرواز کردند، درست در همین لحظه سایه ای با سرعت در مقابل چشمان نگین به کامی زد و او را به دره پرت کرد و به یکباره محو شد، انگار که اصلا از اول وجود نداشته است. نگین و کامیار هردو فریاد می‌کشیدند، با این تفاوت که کامیار در حال سقوط بود و نرگس با چشمانی از ترس گشاد شده او را می‌نگریست.

کامی در راه سقوط به هرچه که می‌توانست چنگ می‌انداخت تا بتواند با گرفتن تکه چوبی، ریشه و یا شاخه درختی مانع از سقوطش شود. او در مسیر روبه پایینش بارها به تنه درختان و یا تخته سنگ‌های بزرگ برخورد کرد تا اینکه در آخرین لحظه ریشه درختی پیر او جان او را نجات داده و مانع از سقوط او به داخل رودخانه شد.

نگین توانی در زانوان خود حس نمی‌کرد، اما هرطور شده باید خود را بالاسر کامی می‌رساند. هرگامی که بر می‌داشت شبحی را از جنس سایه در کنار خود حس می‌کرد که به او زل زده، لبخند می‌زد و با او حرکت می‌کرد. نگین حتی جرات نمی کرد به آن شبح نگاه کند و تنها به پیش پایش خیره شده بود. نگین سنگینی عجیبی روی قفسه سینه‌اش حس می‌کرد و لرزان و با احتیاط به پیش می‌رفت. او حتی صدای راه رفتن آن هیبت تاریک را در کنارش می‌شنید. او خود را افتان و خیزان بالای سر کامی رساند، اما دیگر خبری از آن هیبت تاریک نبود.

جای جراحت روی تمام صورت و بدن کامیار دیده می‌شد و از جای زخم‌ها خون جاری بود. نگین با اضطراب او را صدا زد. کامیار به آهستنگی چشمانش را باز کرد، لبخند تلخی زد و گفت: فک می‌کنم دستم شکسته، اما حالم خوب است. نگین به زحمت کامیار را از سر جایش بلند کرد و به او گفت: حالا حرفم را باور کردی؟ دیدی چگونه آن هیبت سیاه تو را به دره انداخت؟

کامیار که آثار درد در صدایش پیدا بود گفت: نگین من زیر پایم خالی شد. هیچ هیبتی در کار نیست بی دقتی کردم.

ادامه دارد..

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792