2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

199 بازدید | 11 پست

قسمت ۱

من فاطمم..

سال ۷۸ به دنیا اومدم تو یه خانواده مذهبی...

مادر و پدرم هردو شاغل بودن...پدرم کارمند بود‌...الان هم هست البته...بچه اول خانواده بودم و سوگلی همه...تو زندگیم از نظر مادی چیزی کم نداشتم...هیچی...ولی از نظر محبت چرا...پدرم خیلی مشغله داشت اعصابش هم همش خورد بود...سر کوچیک ترین چیزها من و دعوا میکرد...خوب بودددد...ولی این رفتارها رو هم داشت...میدونید ک دختر خیلی به محبت پدرش نیاز داره...ولی من محبت عاطفی بابامو نداشتم...چون مذهبی بود خیلی عقایدی داشت ک هنوزم یادم میاد حرصم میگیره ... خیلی وقتا جلو همه دعوام کرد ک خورد شدم...این باعث خیلی اتفاقا شد...

مامانم خوب بود...عاشقش بودم...اونم درگیر کارش بود...جوری ک آرزوم شده بود عین بقیه مامانا بیاد مدرسه درسامو بپرسه...بچه درس خونی بودم...

خب

بیکار نباش برای ظهور امام زمان (عج) صلوات بفرست😍❤کاش دستان خدا پیدا بود، 🙌تا درآن وقت که بی حوصله و تنهایی 😒و دلت از غم دنیا دریاست 😢بزنی تکیه به آن 😌و بخندی به همه رنج جهان 😃آره من مذهبی ام😎 عقب مونده و جاهل نیستم توی قفس هم زندگی نمیکنم 😏عاشق چادر مشکیمم 😍😍😍❤تو اگه غیر مذهبی هستی ؛عقایدت رو واسه خودت نگه دار 🤗حق نداری به من و چادر و دینم بی حرمتی کنی باشه؟ آفرین😌

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

قسمت ۲

بزرگ شدم...آرزوم بود ۱۸ ساله بشم...فک میکردم چه اتفاقایی در انتظارمه...درس خون بودم اما تا دبیرستان..

سال اول همچین عوض شد. رفیق بد از همچین بدتره تو دنیا. خیلی بهم کیف میداد باهاش بگردم آخه من دختر مظلوم کلاس بودم...و با اون ک بودم همه هم بامن خوب بودن...باهم دوستای صمیمی شدیم...تا این ک یه روز یه شماره بهم نشون داد اول دفترش...پسر شاخ شهرمون بود..هرچی میدیدش معلوم بود با چند تا دختره...قرار شد با گوشی من سر به سرش بذاریم...یه روز با دوستم بهش زنگ زدیم و سربه سرش گذاشتیم...بهمون چیز گفت...تموم شد اون روز منم یادم رفت...

اون زمان ها وایبر خیلی مد شده بود...منم داشتم..چند ماه بعدش خودش بهم پیام داد به یه بهونه مسخره...منم جوابشو دادم...از خدام بود اون با من باشه...اینطوری همه می‌فهمیدم منم چیزی کم ندارم...حتی حاضر شدم رفتم منو ببینه...

ولی معلوم بود از من خوشش نمیاد...به یکی دل نمی‌بست...تو شهرمون معروف بود..اما من تو اون سن چشمام بسته بود...به هیچی فکر نمی‌کردم...چند وقت بعد پدرم فهمید...گوشیمو گرفت...رفت سراغش..اون بهش گفته بود مشکل از دختر خودته...راست هم می‌گفت..من بودم ک ولش نمیکردم

دیگه گوشی نداشتم...منتظر میموندم تا از خونه برن بیرون و بهش زنگ بزنم اولش میترسید از بابام ولی من خواهش کردم...یه جور وابستگی بود...بهم ابراز عشق نمی‌کرد اما همون عزیزم هم ک اون بهم میگفت منو تو دنیای خودم غرق میکرد..

فکر میکردم چقدررر خوشبختم ک اونو دارم اصلا چیزای دیگه برام مهممم نبود...غرق فکر و خیالاتم خودم بودم...فقط و فقط هم اونو میدیدم...دختری نبودم چشمم همه جا بچرخه...همه فکر و درسم اون بود...چقدر گریه های مادرمو دیدم و برام مهم نبود...میگفتم میاد خواستگاریم میرم از دست همتون راحت میشم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   دیمانا  |  23 ساعت پیش