خاستگارخوب میومدباحرفاش باکاراش بارفتارش ردمیکردیاطرفوپشیمون میکردعین یه دشمن خونی
تایه نفهم بی همه چیزعین خودش دیدبه به وچه چه کردوبزوروبارفتارش باعث شدبگم باشه جهنم فقط برم ازشرتون راحت شم
میگن خدامیذاره توکاسه ت ،دقیقادامادشم لنگه خودش بودوشدالبته،الکی الکی زندگیموبهم ریخت،هرچن واقعازندگی بااون وباخودش خودجهنم هست وبود وگف طلاق بگیر،طلاق ک گرفتم هررررررروزمیزنه توسرم هرروزاه ونفرینم میکنن حتی تاالان یه جفت لباس واسم نگرفته،نه بگی بخاطرطلاقم اینجوری شده هاازاول اینجوری بودازدست کاراش وزندگیم خاستم برم ازدستشون که خدازدتوسرم،پول اصلانمیده ،رفتم سرکارتاپول وکیل وخرجم ودراوردم تاطلاق گرفتم ،انقدگف چرادیرمیای بمون خونه خودم خرجتومیدم ،دیگه نرفتم سرکار،نشستم دولتی قبول شدم دانشگاه انگارنه انگارحتی پول کتاب ودفتروکرایه ماشینمونداد،الانم هررروزمیزنا توسرم یه لقمه نون میخورم،سرسفره میام انگاراشتهاش کورمیشه دعواراه میندازه ،مثلایدونه ام خدامنوازشون بگیره بحق علی
هرکیم میادخاستگاری نمیذاره میگه جهیزیه نمیدم یباردادم دیگه،ن به مادرم ن ب من اصلااهمیت نمیده الان۴ماهه مریضم انگارنه انگارخدامنوبکشه راحت شم ازشون