من ی ساله ک ازدواج کردم و دوتامون بچه میخواستیم و الان ۸ماهمه..
مشکلم اینه ک اوایل ازدواجمون خیلی دعوا میکردیم و خونوادش خیلی دخالت میکردن و راهای اشتباه زیادیو پیش پامون گذاشتن..من خیلی دوسشون داشتم و احترام اونارو بیشتر از خونوادم نگه میداشتم...تا اینکه فهمیدیم کل دعواهامون از طرف اوناس و همسرم باهاشون دعوا کرد و گف ک دیگه ن من شمارو میشناسم ن شما حق دارید ک خونمون بیاید..
حرفم اینه ک همسرم قبل این دعوا رفته و با مادرم صحبت کرده و گفته ما کلی مشکل داریم و کلی باهم دعوا میکنیم با دخترتون حرف بزنید ب حرف خونوادم گوش نده و..مادرمم گفته ک من ب دخترم بگم میدونم برنمیگرده دیگه پدرمم بهش گفته من دخترمو میشناسم تو خوب باشی اون خیلی بهتر میشه و...
و بعد ۶ماه مامانم گف ک شوهرت اومد اینجوری بهم گف خداروشکر ک الان خوبید ولی من ا همسرم میپرسم میگه من هیچوقت ازت هیچیو پنهون نکردم
مامانم این چن روزه خونمونه چون دیگه اخرای بارداریمه نمیتونم کار کنم اومده کمکم...وقتی بهم گف اشکم در اومد من هیچوقت نمیخواستم خونوادم بفهمن ک ما مشکل داشتیم...
حالا بنظرتون بهش بگم ک چرا اینکارو کرده و تا الان هیچی بهم نگفته یا اینکه ب بیخیالی بزنم؟؟
تو رو خدا کمکم کنید نمیدونید دو روزه بهم ریختم