بعد دوسال از بلاک درم اورد باهم صحبت کردیم پسر عموم بود البته عمو واقعی نه بعدش حرف رو گذشته شد گفتم من چون دوست داشتم فقط با ی نفر سه هقته رفتم تو رابطه نرفتم هرررچی قسم میخوردم باور نمیکرد اصلاااا میگقت مگه میشه تو این دور و زمونه دختری دو سال نره با کسی گفتم اره چون اکثرا فقط برای وقت گذرونی میخوان ن رابطه با معنی حالا منظورمم صدرصذ ازدواجی نیست بعد اون گفت نه من با خیلیا رفتم توی رابطه الانم تا 5 سال دیگه هم تا 32 33 سالم بشه به هیچ کس تعهد نمیدم و با دخترایی که بودم تعهدی نداشتم فقط برای دوستی بود بعدش یهو زد رو تصویری دید من دارم گریه میکنم اونم زد زیر گریه گفت دردت تو قلبم دلم برات ی ذره شده یهو دیدم گفت خدافظ بهم پیام نده زود از اون حالت در اومد گفت میخوام ی هفته فکر کنم ببینم میتونم خوشبختت کنم و متعهد بمونم بهت یا نه اگر تونستم برمیگردم هر طوری شده راضیت میکنم اما الان نمیدونم بگم میتونم متعهد بمونم یا نه من لحظه ایم یهو یکی رو ببینم دلم بخواد برم تو کارش...بزار فکرامو قشنگ کنم خلوت کنم با خودم اگه برگشت چی بگم؟ همه چیم برام صادقانه گقت