جاری خواهر من با پدرومادرش اومدن خونه خواهرم شام خوردن یه چشم روشنی برای خواهرزاده ۶ ماهم نیاوردن😐متنفرم از این ادمای گدازاده
روز۹۹/۹/۹ بهترین اتفاق زندگیم افتاد.در سال ۱۴۰۰ وزن من از ۶۸ به ۵۰ رسیده...دارای مدرک لیسانس هستم...سوار بر ماشین مشکی متالیک خودم هستم...و سخت مشغول ورزش هستم!
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من داشتم کلا باهمه چه غریب چه اشنا چه کافر چه مسلمون خوش رفتار و گرمم...ولی سر بچه ش که بدنیا اومد کاری کرد که قطع ارتباط زدم..من بچه نداشتم بعد از اون هم ازدواج کردم..رفتیم دیدنی نوزاد..سریع اسپنددود کرد ..گفت بزی که نزاد باید سرش رو برید!!! و هزار اراجیف دیگه
خاک تو سر برادرشوهرش که اینقدر رو برادرزادش غیرت نداشت بگه یه چشم روشنی بیارید
اون وقت خواهرتازه زا ساده من کلی هم شام براشون تدارک دیده بود!
روز۹۹/۹/۹ بهترین اتفاق زندگیم افتاد.در سال ۱۴۰۰ وزن من از ۶۸ به ۵۰ رسیده...دارای مدرک لیسانس هستم...سوار بر ماشین مشکی متالیک خودم هستم...و سخت مشغول ورزش هستم!
من رابطه صميمى نداشتم ولى رابطمون باهم بد نبود الان جدا شدم هنوز ك هنوز يكيشون هى بهم پيام ميده ا ...
عکس پروت خودتی؟
زنی را می شناسم من*که در یک گوشه ی خانه،میان شستن و پختن؛درون آشپزخانه*که می گوید پشیمان است*چرا دل را به او بسته؛کجا او لایق آنست؟*و با خودزیر لب گوید:گریزانم از این خانه*ولی از خود چنین پرسد:چه کس موهای طفلم راپس از من می زند شانه؟!* زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته*قدم هایش همه خسته*دلش در زیر پاهایش*زند فریاد:دگر بسه