دوستان من مادرهم ووتمام خانواده ام شهرستانن و من ازشون دورم پدرشوهرم و فامیلای همسرم اینجا. فامیلا همسرم خاله و دایش اینا کلا از ادم طلبکارن مثلا همسرم زنگ زده بود ب دایش ک بیاید خونمون مهمونی دایش گفته بود بیا اول ماشینمو پر از بنزین کن تا بیام خونتون ...امروز خیلی دلم گرفته بود من همش تنهام هیشکم ندارم که برم پیش همسایه هامون بخدا طوری با ادم رفتار میکنن ک ادم اگه رو ب موت هم باشه از روشون نمیبینه بره در خونشون با دوتا بچه هم ک نمیشه بیرون رفت اصلا من نمیتونم تنهایی برم بیرون امروز یه دنیا غربت رو شونه هام سنگینی کرد یه دوست صمیمی داشتم اونم از وقتی ازدواج کرده جواب تلفنم را نمیده زنگ زدم ب یکی دیگه از دوستام با خواهرش بازار بود خیلی دلم گرفت ک انقد حجم تنهاییم بزرگه
اره خیلی بده ، من میتونسم کنار فامیل و خانواده بودنو انتخاب کنم ولی چون میدونسم شوهرم اونجا اینده ی شغلی نداره غربت رو انتخاب کردم ، دیگم راه برگشت ندارم ، پشیمونم ولی کاری نمیشه کرد ، خدا کنه خدا خودش هوامونو داشته باشه ،