دیشب یهویی همه چی حل شد و بابام راضی شد با پسری که از بچگی عاشقش بودم ازدواج کنم
امروز عقد کردیم. شب منو بردن خونشون برای شام. بعد مادرشوهرم گفت برو اتاق فلانی(نامزدم) اونجاست لباس هات رو عوض کن بیا. من رفتم لباس هام رو عوض کردم میخواستم از اتاق برم بیرون نامزدم وارد اتاق شد من هول شدم خجالت میکشم ازش😂سلام داد جوابشو دادم سرمو انداختم پایین میخواستم از کنارش رد بشم گفت کجا گفتم خب برم حتما بیرون کارم دارن😂😂😂😂 داشتم رد میشدم عین این فیلم ترکیه ای ها دستمو کشید باهاش چشم تو چشم شدم😂😂یهو دستمو کشیدم زود فرار کردم بیرون😂قلبم انگار تو دهنممیزد اصلا😂گند زدم نه؟؟؟؟😂😂😂