من ۱۷ سالمه یه خانواده با فکر باز دارم ولی وقای ۱۵ سالم بود تو خانوادمون یه مشکلی پیش اومد که منو مجبور کردن با پسر پسر خاله مامانم ازدواج کنم😐 تا این مسائا تموم شه بابا و مامانم اصلا راضی نبودن به این کار ولی بابا بزرگم گفت باید ازدواج کنید حالا ما ازدواج کردیم پسر پسر خاله مامانم که قبل ازدواج میگفتم پسردایی همسن خودمه دقیقا ۲ ماه بزرگتره خیلی باحاله باهاش بهم خوش میگذره از همون اول باهم قرار گذاشتیم تا وقتی که تاییم واقعی ازدواجمون نرسیده با هم رابطه ای نداشته باشیم ولی همه فک میکنن ما با هم رابطه داریم حتی روز دخترو بهم تبریک نگفتن فک میکنن خانومم ولی ته نزدیکی من به آرمان اینکه همو ببوسیم حالا دوباره با هم به مشکل خوردن خانواده هامون زنداییم مامان آرمان همون مادرشوهرم میگه باید بچه دار شید تا دوباره با هم خوب شن من دارم درس میخونم رشتم تجربیه شناسنامه الکی گرفتم که اسم همسر توش نباشه که بتونم برم مدرسه آرمانم انصافا میگه خیلی زوده و پشت منه ولی زنداییم ولمون نمیکنه هر روز زنگ میزنه هم باید احترامشو داشته باشم هم اینکه بگم ولم کن منو.چیکار کنم تو رو خدا کمک کنید.به مامانم گفتم گفت نمیدونم والا من یه چیز بگم با هم خوب نشه رابطشون میندارن گردن من
اصلا قبول نکن به اون چه چه خبره از الان بچه داری کنی فعلا با نامزدت خوش بگذرون
آن که شق القمرش سوره ی قرآن من است بارها گفته علی شاه نجف، جان من است | یا امیر المؤمنین حیدر(ع) | . بی علی هرگز نشاید دم ز دینداری زدن دین و ایمان را کسی دارد که ایمانش 💚 علیست 💚
اره آرمانم ۱۷ سالشه.زن و شوهریم تو یه خونه ایم ولی به آرمان گفتم ما فعلا بچه ایم برا رابطه اونم گفت دقیقا اصلا راجب صحبت نکردیم ولی مگه زنداییم ول میکنه