صبح روزی که رفتم واسه بستری استرس داشتم اما همش خودم و دلداری میدادم خلاصه کلی ترس تو دلم بود ولی خوشحالم بودم که پسرم و میبینم رفتم بیمارستان اکثر کسایی که تو پذیرش بودن تعجب کردن چه طوری خودم دارم کارام رو انجام میدم بعد تشکیل پرونده رفتم بخش زایمان اول یه مامای خوش اخلاق معاینه کرد گفت یک انگشت و راهنماییم کرد که چیکار کنم بین درد ها و یکم از ترسم رو کم کرد با مامانم و مادر شوهرم و خواهرشوهرم و خواهر ۰۰کوچولوم و شوهرم رفته بودم اومدم بیرون خداحافظی کنم که خاله ام هم رسید خوش و خرم و با لبخند خداحافظی کردم فقط لحظه اخر خواهر گلم که پنج سالش بود کلی برام گریه کرد لباس هام و که عوض کردم یه اتاق بهم دادن اتاق شماره ۲ بودم تو اتاق شماره یک یه خانوم بود سنش بالا بود ولی بچه اولش بود و دقیقا شرایطش مثل من ولی اتاق ۳یه دختر بود به حدی جیغ میزد که من وحشت کردم ولی به روی خودم نیاوردم و منتظر دکترم بودم اومد و یه قرص گذاشت تو دهانه رحمم و رفت دوساعت بعد اومد گفت تغییر زیادی نکردی و امپول فشار و گفت بزنن بعد نیم ساعت هرچند دیقه یه بار در حد چند ثانیه شکمم سفت و شل میشد اهمیت ندادم مشغول دعا بودم که بازم دکترم و چندتا ماما اومدن و گفتن یک سانت تغییر کردم و کیسه اب رو پاره کردن رفته رفته دردم زیاد میشد و اذیت بودم ولی همش معاینه میشدم که سه سانت و هیچ تغییری نمیکردم و همش درد بود و درد درد عذاب اور منم کم کم تحملم تموم شد هم از درد هم از تنهایی 😭😭😭اخه ماماها محل نمیدادن و شیفت شبی ها هم خیلی بد اخلاق بودن 🙁🙁🙁شروع کردم به گریه و ناله گفتم میخوام برم همراه هام رو ببینم با کلی قیافه گفتن برو رفتم دم در و حانواده ام و صدا زدم همین که دیومشون گریه و دلتنگیم صد برابر شد و حالم بدتر زود خداحافظی کردم برگشتم اتاقم تازه شنیدم پرستار داشت به شوهرم میگفت برین تا فردا ظهر هم اینجاس و حالا حالا ها زایمان نمیکنه این حرف بدتر وحشت به جونم انداخت و فکر کردم شوهرم و مامانم اینا هم میرن و من تک تنها میمونم با این همه درد با ناچاری رفتم تو دستشویی و شلنگ اب داغ رو میگرفتم به شکمم انگار معجزه بود برام تا اب بود درد نداشتم همین که اب رو میبستم درد بود و درد زیاد خلاصه شاید یک ساعت و نیم تو دستشویی بودم که یکی از ماماها اومد دنبالم که کجایی بیا میخوام معاینه کنم منم با زور و بدبختی و درد رفتم رو تختم و منتظر خبر خوش ولی بازم هیچ تغییری نکردم همون سه سانت بودم دیگه اجازه نداد برم دستشویی و بهم ان اس تی وصل کرد ولی من همش احساس فشار و دستشویی داشتم اما هیچی نبود خلاصه انقدر رفتم دستشویی و امدم همه رو کلافه کردم دم دمای صبح بود و من به خاطر خیسی لباس هام و سرمای اتاق انگار تب و لرز داشتم حالم خیلی بد بود ضعف کرده بودم چون شام هم نخورده بودم دوبار هم گلاب به روتون بالا اورده بودم گفتم بی حسی بهم بزنید گفتن نمیشه هنوز چهارسانت نشدی بی حسی واسه بالای چهارسانته ۰گفتن به همراهت میگیم بیاد تو گفتم مگه اینجان گفتن اره اصلا نرفتن انگار دنیا رو بهم دادن گفتم اره بیان خلاصه مامانم اومد پیشم کمرم و میمالید دردم کمتر میشد بعد مادرشوهرم اومد معاینه ام کردن گفتن چهارسانت انقدر از درد جیغ زده بودم و گریه کرده بودم گفتن بی حسی کمر میخوای سریع گفتم اره یه ربع طول کشید تا اون اقای دکتر اومد و کمرم و بی حس کرد چند دیقه نکشید که دردم رفت فقط انقباض ها رو حس میکردم ولی درد نداشتم یه دوساعتی بیحس بودم دکتر معاینه کرد گفت هشت سانت از خوش حالی داشتم بال در می اوردم گفت مثل دستشویی بشین و زور بزن منم نشستم ولی چون بی حس یودم متوجه نشدم که 💩💩متاسفانه کثیف شدم و جلو مادرشوهرم کلی خجالت کشیدم اما بنده خدا اصلا قیافه نگرفت و منو تمیز کرد بی حسی داشت کم کم میرفت و درد بود که با شدت هزار برابر برمیگشت تا جایی که بیحسی نبود یه درد بی وقفه بود و نفس گیر دکتر معاینه کرد ۹ سانت بودم یه ساعت صبر کرد و دید فول فول نمیشم گفت بیا اتاق زایمان منم از خوشحالی از تخت پریدم پایین و بدون ویلچر رفتم فقط واسه اینکه زود تموم شه رفتم رو تخت چندتا زور زدم دید فایده نداره وکیوم و اورد و سریع برش زدن اما بازم پسرم نیومد یه مامای تپل اونجا بود که با ارنج افتاد رو شکمم و محکم فشار میداد جوری که امید نداشتم زنده بمونم از درد داشتم میمردم تا یه لحظه دیدم یه چیز کبود تو دست دکتره دیدم پسرم کبود کبود بدون هیچ صدایی تو دست دکتره و دکتر داره تلاش میکنه گریه کنه همه ماما ها و وکتر رو سر پسرم بودن و من همش نگران که چی شده ولی کسی جوابم و نمیداد بعدا فهمیدم پسرم دنیا که اومده نفس نمیکشیده یه جورایی خفه شده پسرم رو فرستادن بخش نوزادن تو دستگاه و دکتر اومد جفت رو دربیار بعد در اوردن جفت بازم خون ریزی داشتم دکتر دستش رو برد داخل رحمم و که اگه از بقایای جفت مونده دربیاره ولی هیچی نبود و بعد چند دیقه خون بند اومد وکتر رفت یه مامای جوون شروع کرد به بخیه زدن شاید نیم ساعت بخیه زد هرچند خیلی بد بخیه زد و من امسال دوباره رفتم واسه ترمیم
یک ساعت بعد من عازم بخش زنان بودم رو ویلچر از بخش زایمان زدیم بیرون و همه رو اونجا دیدم شوهرم تو راه رو بایه دسته گل وایساده بود و جلو همه منو بوسید کاری که از شوهرم بعید بود اونم جلو جمع☺☺رسیدم بخش زنان بعد از مشخص شدن تخت و اتاق منو خواهر شوهرم موندیم و بقیه رفتن یه بیست دیقه بعد پسر کوچولوی نازم رو برام آوردن نا شیرش بدم و خداروشکر خیلی سریع و قشنگ سینه رو گرفت
به خاطر کم خونی من برخلافه همه زائو ها که یک روزه مرخص میشن من سه روز موندگار شدم 🙂🙂