2777
2789
عنوان

خاطره زایمان

1101 بازدید | 16 پست

[  ] سلام میخوام خاطره بارداری و زایمانم و بگم البته بعد یک سال و شیش ماه

شیش ماه از عروسیم میگذشت که تصمیم گرفتم یه کوچولو داشته باشم که دلتنگی هام واسه خواهر کوچولوم کمتر شه و سرگرم شم وقتی با شوهرم حرف زدم راضی نبود و گفت نه شرایطش رو نداریم ولی انقدر اصرار کردم تا راضی شد اون موقع ها سنم و تجربه ام خیلی کم بود و اطلاعاتی در مورد بارداری و اینا زیاد نداشتم خلاصه اقدام کردیم و من ماه اول و دوم باردار نشدم و با کلی ناامیدی رفتم دکتر و فکر میکردم نازا هستم دکتر گفت یکسال وقت داری بدون دارو اقدام کنی ولی من اصرار داشتم زود باردار شم واسه همین دکتر سنو نوشت و نتیجه اش شد کوچیک بودن فولیکول هام با سایز زیر ۹ دکتر بهم لتروزول و کلومیفن داد روز سوم تا هفتم پری خوردم و رفتم سنو روز دوازدهم این بار فولیکول هام ۱۲ بود و من اقدام کردم و همون ماه با وجود نارضایتی مادر شوهرم باردار شدم (چون یکی از فامیل های درجه یکش فوت شده بود و پیش خودش بارداری منو زشت میدونست😭😭) خلاصه همه چیز خوب بود تا هفته شیشم که یه دفعه خونریزی کردم و درست یه هفته بعدش فندقم رفت از پیشم و من ناامید تر از قبل شدم تقریبا سه ماه بعد بازم اقدام کردم و دکتر بازم همون دارها و سنو هارو تکرار کرد واین بار امپول اچ سی جی هم داد و خداروشکر نتیجه داد و من باردار شدم و از همون روز اول هفته پنجم شیاف مصرف کردم و اوایل خیلی خوب بودن و مشکلی نداشتم فقط کم کاری تیروئید داشتم و یه جزئی کم خونی که بعدا کار دستم داد خلاصه تا هفته نهم حالت تهوع اصلا نداشتم ولی بعدش شروع شد و مصادف شد با جدایی از خونه مادرشوهرم و مستقل شدنم وای که چه روزهای سختی داشتیم جابه جایی و بی پولی و هزارتا سختی رفتم سنو ان تی خداروشکر سالم بود جنسیتش هم گفت نود درصد پسره دیگه رفته رفته که جلو میرفتم داشتم ورم میکردم جوری که از ماه چهارم صورتم و پام ورم کرد و دماغم به قول مادرشوهرم شد اندازه نیم کیلو😭😭😭😠😠 ماه ششم بودم که حالم اصلا خوب نبود مدام ضعف داشتم و نمیتونستم سرپا وایسم و بی حال بودم توی ازمایش های هرماه فهمیدم به خاطر نخوردن قرص اهن هام که حالم و بهم میزد کم خونی شدید گرفتم و هموگلوبینم ۸ بود😓😔😔و دکترم حسابی عصبانی شد وچون مدام ضعف داشتم و نمیدونستم کم خونم و تند تند شیرینی میخوردم به هوای اینکه فشارم پایین دیابت باردای گرفتم و مشکلم هزار برابر شد توی یک ماه دوبار بستری شدم چهار روز به خاطر کم خونی و سه روز به خاطر انسولینی شدنم خلاصه ماه ها میگذشت و داشتم سنگین میشدم و نفسم تنگ میشد البته نفس تنگی از ماه اول باهام بود چون به خاطر عوارض بارداری بینیم کیپ شده بود اکثر شبا نشسته میخوابیدم وارد ماه هفت که شدم پا دردم شروع شد جوری که گزیه میکردم و التماس شوهرم که ماساژش بده تا خوابم ببره و سی و دوهفته که رفتم سنو پسرم وزنش خوب بود و بریچ منم خوش و خرم که سزارین میشم پیاده روی نرفتم 🙄🙄خلاصه چون من دیابت داشتم باید سی و هشت هفته ختم بارداری میدادم واسه همین دکتر دوباره سنو نوشت و پسر کوچولو چرخیده بود و اماده زایمان طبیعی😂😂😂منم با کلی ترس و لرز رفتم پیش دکترم به امید اینکه بگه لگنم کوچیکه و نمیتونم چون جثه ام خیلی درشت نیست تقریبا متوسط ام اما دکتر گفت لگنت خوبه ولی مجرای واژن خیلی تنگه و برش زیادی میخوری خلاصه نامه داد واسه بستری واسه طبیعی 😖😖😖

صبح روزی که رفتم واسه بستری استرس داشتم اما همش خودم و دلداری میدادم خلاصه کلی ترس تو دلم بود ولی خوشحالم بودم که پسرم و میبینم رفتم بیمارستان اکثر کسایی که تو پذیرش بودن تعجب کردن چه طوری خودم دارم کارام رو انجام میدم بعد تشکیل پرونده رفتم بخش زایمان اول یه مامای خوش اخلاق معاینه کرد گفت یک انگشت و راهنماییم کرد که چیکار کنم بین درد ها و یکم از ترسم رو کم کرد با مامانم و مادر شوهرم و خواهرشوهرم و خواهر ۰۰کوچولوم و شوهرم رفته بودم اومدم بیرون خداحافظی کنم که خاله ام هم رسید خوش و خرم و با لبخند خداحافظی کردم فقط لحظه اخر خواهر گلم که پنج سالش بود کلی برام گریه کرد لباس هام و که عوض کردم یه اتاق بهم دادن اتاق شماره ۲ بودم تو اتاق شماره یک یه خانوم بود سنش بالا بود ولی بچه اولش بود و دقیقا شرایطش مثل من ولی اتاق ۳یه دختر بود به حدی جیغ میزد که من وحشت کردم ولی به روی خودم نیاوردم و منتظر دکترم بودم اومد و یه قرص گذاشت تو دهانه رحمم و رفت دوساعت بعد اومد گفت تغییر زیادی نکردی و امپول فشار و گفت بزنن بعد نیم ساعت هرچند دیقه یه بار در حد چند ثانیه شکمم سفت و شل میشد اهمیت ندادم مشغول دعا بودم که بازم دکترم و چندتا ماما اومدن و گفتن یک سانت تغییر کردم و کیسه اب رو پاره کردن رفته رفته دردم زیاد میشد و اذیت بودم ولی همش معاینه میشدم که سه سانت و هیچ تغییری نمیکردم و همش درد بود و درد درد عذاب اور منم کم کم تحملم تموم شد هم از درد هم از تنهایی 😭😭😭اخه ماماها محل نمیدادن و شیفت شبی ها هم خیلی بد اخلاق بودن 🙁🙁🙁شروع کردم به گریه و ناله گفتم میخوام برم همراه هام رو ببینم با کلی قیافه گفتن برو رفتم دم در و حانواده ام و صدا زدم همین که دیومشون گریه و دلتنگیم صد برابر شد و حالم بدتر زود خداحافظی کردم برگشتم اتاقم تازه شنیدم پرستار داشت به شوهرم میگفت برین تا فردا ظهر هم اینجاس و حالا حالا ها زایمان نمیکنه این حرف بدتر وحشت به جونم انداخت و فکر کردم شوهرم و مامانم اینا هم میرن و من تک تنها میمونم با این همه درد با ناچاری رفتم تو دستشویی و شلنگ اب داغ رو میگرفتم به شکمم انگار معجزه بود برام تا اب بود درد نداشتم همین که اب رو میبستم درد بود و درد زیاد خلاصه شاید یک ساعت و نیم تو دستشویی بودم که یکی از ماماها اومد دنبالم که کجایی بیا میخوام معاینه کنم منم با زور و بدبختی و درد رفتم رو تختم و منتظر خبر خوش ولی بازم هیچ تغییری نکردم همون سه سانت بودم دیگه اجازه نداد برم دستشویی و بهم ان اس تی وصل کرد ولی من همش احساس فشار و دستشویی داشتم اما هیچی نبود خلاصه انقدر رفتم دستشویی و امدم همه رو کلافه کردم دم دمای صبح بود و من به خاطر خیسی لباس هام و سرمای اتاق انگار تب و لرز داشتم  حالم خیلی بد بود ضعف کرده بودم چون شام هم نخورده بودم دوبار هم گلاب به روتون بالا اورده بودم  گفتم بی حسی بهم بزنید گفتن نمیشه هنوز چهارسانت نشدی بی حسی واسه بالای چهارسانته ۰گفتن به همراهت میگیم بیاد تو گفتم مگه اینجان گفتن اره اصلا نرفتن انگار دنیا رو بهم دادن گفتم اره بیان خلاصه مامانم اومد پیشم کمرم و میمالید دردم کمتر میشد بعد مادرشوهرم اومد معاینه ام کردن گفتن چهارسانت انقدر از درد جیغ زده بودم و گریه کرده بودم گفتن بی حسی کمر میخوای سریع گفتم اره یه ربع طول کشید تا اون اقای دکتر اومد و کمرم و بی حس کرد چند دیقه نکشید که دردم رفت فقط انقباض ها رو حس میکردم ولی درد نداشتم یه دوساعتی بیحس بودم دکتر معاینه کرد گفت هشت سانت از خوش حالی داشتم بال در می اوردم گفت مثل دستشویی بشین و زور بزن منم نشستم ولی چون بی حس یودم متوجه نشدم که 💩💩متاسفانه کثیف شدم و جلو مادرشوهرم کلی خجالت کشیدم اما بنده خدا اصلا قیافه نگرفت و منو تمیز کرد بی حسی داشت کم کم میرفت و درد بود که با شدت هزار برابر برمیگشت تا جایی که بیحسی نبود یه درد بی وقفه بود و نفس گیر دکتر معاینه کرد ۹ سانت بودم یه ساعت صبر کرد و دید فول فول نمیشم گفت بیا اتاق زایمان منم از خوشحالی از تخت پریدم پایین و بدون ویلچر رفتم فقط واسه اینکه زود تموم شه رفتم رو تخت چندتا زور زدم دید فایده نداره وکیوم و اورد و سریع برش زدن اما بازم پسرم نیومد یه مامای تپل اونجا بود که با ارنج افتاد رو شکمم و محکم فشار میداد جوری که امید نداشتم زنده بمونم از درد داشتم میمردم تا یه لحظه دیدم یه چیز کبود تو دست دکتره دیدم پسرم کبود کبود بدون هیچ صدایی تو دست دکتره و دکتر داره تلاش میکنه گریه کنه همه ماما ها و وکتر رو سر پسرم بودن و من همش نگران که چی شده ولی کسی جوابم و نمیداد بعدا فهمیدم پسرم دنیا که اومده نفس نمیکشیده یه جورایی خفه شده پسرم رو فرستادن بخش نوزادن تو دستگاه و دکتر اومد جفت رو دربیار بعد در اوردن جفت بازم خون ریزی داشتم دکتر دستش رو برد داخل رحمم و که اگه از بقایای جفت مونده دربیاره ولی هیچی نبود و بعد چند دیقه خون بند اومد وکتر رفت یه مامای جوون شروع کرد به بخیه زدن شاید نیم ساعت بخیه زد هرچند خیلی بد بخیه زد و من امسال دوباره رفتم واسه ترمیم

یک ساعت بعد من عازم بخش زنان بودم رو ویلچر از بخش زایمان زدیم بیرون و همه رو اونجا دیدم شوهرم تو راه رو بایه دسته گل وایساده بود و جلو همه منو بوسید کاری که از شوهرم بعید بود اونم جلو جمع☺☺رسیدم بخش زنان بعد از مشخص شدن تخت و اتاق منو خواهر شوهرم موندیم و بقیه رفتن یه بیست دیقه بعد پسر کوچولوی نازم رو برام آوردن نا شیرش بدم و خداروشکر خیلی سریع و قشنگ سینه رو گرفت

به خاطر کم خونی من برخلافه همه زائو ها که یک روزه مرخص میشن من سه روز موندگار شدم 🙂🙂

بعدشم که اومدم خونه شیرم کم بود و دردسر ها و هزارتا مشکل دیگه رفته رفته پسرم زرد میشد دکتر که بردم ازمایش نوشت و دیدیم بله زردی ۱۴ دکتر نامه بستری داد ولی از اونجا که مادر شوهر جان همیشه تو صحنه گیر داد که نه بستری نمیکنیم با دوغ حمومش میکنیم خوب میشه شب پسرم و گذاشتن توی دوغ ترش الهی بمیرم بچه چهار روز انقدر جیغ زد بعد مادرشوهر جان میگفت دیگه تمومه فردا صبح دیگه زرد نیست صبح که بیدار شدیم پسرم و انگار ماسک زردچوبه زده باشن زرد زرد به زور خودم بردمش آزمایش اخه مادرشوهرم میگفت نمیخواد بچه رو سوراخ سوراخ کنی جواب ازمایش که اومد دنیا رو سرم خراب شد

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

صبح روزی که رفتم واسه بستری استرس داشتم اما همش خودم و دلداری میدادم خلاصه کلی ترس تو دلم بود ولی خو ...

چقدر وحشتناك ، من سزارين بودم ، بعدش سر درد داشتم ولي اين درداي شما فاجعس، اصلا نميتونم تو اون شرايط باشم، چرا به خودت انقدر عذاب دادي؟ ؟؟ 

چقدر وحشتناك ، من سزارين بودم ، بعدش سر درد داشتم ولي اين درداي شما فاجعس، اصلا نميتونم تو اون شرايط ...

منم بعدش به خاطر بی حسی سردرد گرفتم اخه  شرایطش و ندتشتم برم خصوصی برای سزارین هزینه اش خیلی زیاد میشد

منم بعدش به خاطر بی حسی سردرد گرفتم اخه  شرایطش و ندتشتم برم خصوصی برای سزارین هزینه اش خیلی زی ...

خدايي بهشت زير پاي مادراني كه طبيعي زايمان كردن بعد ماها، منم بخاطر بي حسي خيلي اذيت شدم ولي شما و كلا طبيعي خداييش سخته

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

دلم گرفته

nil_mh | 6 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز