شب که شد شوهرم با کیک اومد بعد شام خواستیم کیک رو بیاریم و عکس بگیریم عمه دخترم سریع مثل این دیوونه ها پاشد خداحافظی کرد و رفت تا دو روز من و شوهرم توی فکر بودیم یعنی چی تا اینکه دیشب از زبون مادر شوهر شنیدیم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
دخترم بد جور گریه میکرد که اسباب بازی مو بده منم به پسرش گفتم خوب اسباب بازیشو بده دیگه .بعد گذاشتم ی جای دیگه به دامادشون بر خورد.گفت چرا جلوی من با بچم اینطور پرخاش میکنه