خانما خواهرم زندگیشو با سختیای زیادی شروع کرد چون عاشق شوهرش بود کنار اومد یه مدتی با تلاش آبجیم زندگیشون روبراه شد شوهرش رفت سرکار طلا خرید ماشین خریدن خانواده شوهرش جز اذیت و موش دوندن کاری نکردن. تا اونجا که خیلی پیشرفت کردن. یه مدتی شوهرش پیله کرد محل کارش دوره میخاد بیاد جای نزدیک. اومدمحل زندگی خانواده خودشو انتخاب کرد با مخالفتای آجیم ولی باز اومدن یه شهردیگه نزدیک خانواده شوهر. خلاصه کنم که پارسال سرپدرشوهر دعوای حسابی میکنن شوهرش بعد14سال آجیمو کتک زد. اونم اومد قهرخونه بابام که بعد دو روز تست داد دیدیم حاملس بچه دومش. گفتیم حالاکه اولین بار بوده برگرد. برگشتو حاملگی سخت و بی پولی به شدتتتتتت تحت فشارن. الان دیگه بچشون 5ماهشه. روز به روز شوهرش نسبت به زندگی سردتر میشه باآجیمو بچه هاش بداخلاقه. دو کلمه حرف نمیزنه بچه جلو چشمش بمیره از گریه بلندش نمیکنه. زناشویی ندارن. آبجیم میگه دعا جادوش کردن خانوادش من میگم افسرده شده. خانما راه حلی بدید ببخشید طولانی شد نخاستم اذیت شید