بچها امروز یه چیزی یاد افتاد گفتم براتون تعریف کنمشایدم باورتون نشد ولی بخدا واقعا درستع
بچها پدر بزرگ من یه ادم نابینا بود و خیلی اهل نماز روزه ادم پاکی بود خیلی گاهی فک میکردم عین فرشتها پاکه نماز مستحبی میخوند داعم تومسجد بود و جوری با ادما حرف میزد همه عاشق اخلاقش بودن
بعد پدر بزرگم خیلی نفسش پاک بود هرکی روی دستش زگیل در می امد ...میامدپیش پدر بزرگم و پدر بزرگ من روی یه مشت گندم یه دعایی میخوند و میمالید رو زگیل بعد میبردن دفن میکردن گندمارو بعد چند روز دستش خوب میشد یا اگه حیوون کسی گم میشد رو قیچی یه دعا میخوند و دهن گرگ میبست تا حیوون رو پیدامیکردن یا اگه چشم کسی دردمیکرد دعا میخوند درست میشد
دوستان من اهل خرافات نیستما فقط اون خیلی نفس پاکی داشت و من الان ک یادم میوفته یجوری میشم
شماهم اطرافتون همچین ادمای خوبی هست؟