همين امروز همه خانواده شوهرم جمع شدن خونشون
من عقدم
شوهرم گفت مامانم ميگه بيا اينجا من گفتم نه يكم بيحالم نيام و اينا خلاصه گفت باشه بعد گفت مامانم ميگه بيارش اصرار ميكنه
من گفتم نه
شوهرم اومدم دنبالم گفت حداقل ببينمت حالت خوب نيس
بعد مادرش ز زده بهم يه كلمه نگفت بيا اصلا فقط گفت فلاني گفته حالت خوب نيس خدا بد نده همين و بس
حتي فردا ميخوان جمع شن برن باغشون بازم صداشو در نياورد
خيلي ناراحت شدم