2777
2789
عنوان

داستان زندگی...

| مشاهده متن کامل بحث + 10049 بازدید | 237 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

قسمت 13

غذا روخوردیمو من جمع کردمو مرتب کردمو شستم ازش پتو و بالش گرفتم ک برم بخوابم با یاسین ...یونس نیومده بود تا نصفه شب مونده بود مراسم...قبل این ک بیادبهش پیام دادم نازی ام ک دارم واستون کار میکنم نه تو منو میشناسی ن من تو رو جلو سحر خانم گاف ندی اگ دیدیم و پیامم حذف کن .یهو دیدم هی پشت هم زنگ میزنه هی زنگ میزنه منم سایلنت کرده بودمو رد تماس میدادم دیدم برام فرستاد تو غلط کردی تو توی خونه من چی میخوای ؟میخوای زندگی منو به هم بریزی؟اومدی ک حماقتای منو ب سحر بگی ؟ گفتم نمیدونم از خودش بپرس من چی بهش گفتم ...یونس میاد و سحر بهش همه چیو میگه و یونس هرچی مخالفت میکنه ک معلوم نیس این زن کیه ورداشتی اوردی تو خونه  و اینا ک منصرفش کنه اونم هی از من و کارام تعریف میکنه ...با این ک شب دیر خوابیدم صبح 7پاشدم میر صبحانه رو حاضر کردم براآوا ک بخواد بره مدرسه ...رفتم بیدارش کردم و لباس فرمشو پوشید و اومد سر میز کلی براش لقمه گرفتم لقمه آخرشو ک گرفت گفت نازنین خانم تو خیلی خوبی😍گفتم عزیزم تو خوبی ک منو خوب میبینی ...منم چادرمو پوشیدمو بردم گذاشتمش دم مدرسه ...روزا لباسایی ک اونموقع

خودم ب یونس دادم برا پسرشون میپوشیدم برا آرتا و پسرارو باهم میبردم حموم😍اما یاسین همش سع دست لباس داشت و باید تند تند میشستمشون ...من مسئولیت هامو فرا تر از انتظار اونا انجام میدادمو هرروز سحر در مورد من از آوا میپرسید ک با آرتا چجوری برخورد میکنمو اونم همش تعریف ....قبلا ب یونس گفته بودم بچه هاشو خیلی دوس دارم و داشت بهش ثابت میشد...اولین باری ک باهم رو ب رو شدیم جلو سحر اومد رد شد از کنارم من سرم پایین بود سلام کردمو پریدم سریع تو اشپزخونه ک ی وقت سوتی ندیم دوتامون...کم کم حضورم برایونس عادی شده بود و مثه اول سخت نمیگرفت ...تو اتاق خودشون ک تقریبا بزرگ بود کلی وسیله ورزشی گذاشته بود ک اونجا ورزش میکرد ...رمضونا و محرما هم ک مراسم نداشتن همش باشگاه بود بخاطر همین خیییییلی خوش هیکل بود ی سیکس پکی داشت ک نگو اونموقع ها هرچی نگاش میکردم سیر نمیشدم...داشت اونجا ورزش میکرد سحرم اتلیه بود براش شیر موز و خرما بردم اول در زدم درو باز کرد یهو موند تو صورتم شیر موزو دادمو سرمو انداختم پایین ک برم گفت چرا اومدی تو خونه من؟قصدت چی بوده؟؟؟گفتم الان خانمتون میان بهتون میگن حالا....

بهش پیام دادمو گفتم چون هرجا برم بهم تجاوز میکنن اخه بقول خودت من خوشگلم چشم زیاد دنبالمه😉(قبلا بهم گفته بود) هرجا برم فک میکنن هیچ کسو ندارم بهم دست درازی میکنن اینجا مطمئنم ک تو زیاد از من خوشت نمیاد (تیکه انداختم) و این ک اگرم دستت بهم بخوره نامحرم نیستی بهم و مهمتر این ک بچم تحقیر نمیشه چون سایه ی آقاییه شما بالاسرشه( قشنگگ معلوم بود رفته تو فکر) چون جواب نداد براش فرستادم من مزاحمتی برا شما و زندگیتون ندارم همینطور ک تو این چند وقت نداشتم...فقط میخوام ی جایی اروم و بی دغدغه بچمو بزرگ کنم ...ما اصلا همو نمیشناسیم پیاما رو پاک کن .خداحافظ از اون روز یونس دیگه کلا با من کار نداشت میومد غذاشو میخورد میرفت سر کار اما من همین ک میدیدمش ک سالم و سر حال و غذاشو خوب میخوره و ورزششم میکنه و کنار زنو بچه هاش خوشحاله راضی بودم ...آوا هرچی اشکال درسی داشت از من میپرسید چون من درسم خییییییلی خوب بود قبلا همه سوالیو میتونستم جواب بدم ...آوا انقد تو درساش پیشرفت کرده بود ک معلماش هی تعریف میکردن ازش ...سحرم مدام از من تشکر میکرد ...مهمونی گرفتن خانواده یونسو دعوت کردن چند نوع غذا و ژله و سالاد ی نفره درست کردم 18نفر بودن موقع رسیدن مهمونا ک شد با یاسین رفتیم اتاق خودمونو درم قفل کردم...سحر و یونس و دهنشون باز مونده بود از تنوع و تمیزی و خوشمزگی غذاها ...اخر شب سحر بهم گف خیلی گل کاشتی چشم آبی اینو ک گفت رفت تو آشپزخونه و یونس برگشت نگاه چشام کرد😍از شانس سوخته من یاسین هرچی بزرگتر میشد بیشتر شبیه یونس میشد اما چشاش آبی ینی هرکی توجه میکرد میفهمید برا همین تمام وقتایی ک سحر خونه بود یاسینو تو اتاق میزاشتم میگفتم میخوام اذیت نکنه آرتارو ... تقریبا س ماه از موندن من اونجا گذشته بود بچه ها خییییلی بهم عادت کرده بودن چون همش داشتم باهاشون بازی میکردم و ارتباط گیریم باهاشون خیلی قوی بود ...همه چی خوب بود منم راضی بودم تا این ک ی شب یونس زود تر از مراسم برگشتو سحر زنگ زد و گفت من امشب کارم دیر تموم میشه برا همین با اکیپ میمونیم اینجا(رفته بودن ی شهر نزدیک برا مراسم) اما تا ساعت 3شب موندن و نیومدن از اون طرف داداشه یونس ک اون یکی اتلیه دستش بود زنگ زدو ب یونس گفت تمام بچه های اکیپ برگشتن فقط سحر و آقای فلانی موندن اونجا 😐😐😐چند وقته خواستم بهت بگم مواظب باش اینا ی سر و سری باهم دارن ...داداش یونس(عرفان)ادرس خونه رو میگیره و با یونس راه افتادن رفتن اون خونه از دیوار کشیدن بالا و دیدن بعععععله سحر و اون

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

طرف مشغولن 👙

خلاصه یونسو عرفان برگشتن خونه اولین بار بود عرفان منو میدید سلامو تعارف کرد ...یونس کلا زخمی بود دستش چاقو خورده بود اون پسره زده بود و کلی ام سحرو زده بود سحرم با ناخناش کلی سر و صورت یونسو زخم کرده بود ک نزنتش ....یونس برا این ک واسه آینده بچه هاش بد نشه و نگن مادر بچه ها هرزه بوده میخواست بی سر و صدا جدا شه بهش گفته بود اصلا نمیخوام  ببینمت فقط زودتر تمومش کنیم آوا فهمیده بود مادرش چکارکرده برا همین فقط ساکت بود وگریه میکرد اما آرتاچون بیشتر با خودم بود ب خودم عادت کرده بودو بهانه نمیگرفت ...اون شب ک یونسو اونجوری دیدم دلم ریش شد اصلا توجهی نکردم ک عرفان اونجاس پریدم بغلشو قربون صدقه و دستمال خیس بردم صورتشو پاک کردم دستشو با بتادین شستمو بستم بهش مسکن دادم و ساعت 9صبح گرفت خوابید منم بالاسرش خوابم برد ...عرفانم رفته بود...یاسین و آرتا  هم انگار فهمیده بودن چ خبره اصلا صدا نمیدادن...اون روز یونس ساعت 3بعد از ظهر بیدار شد چشاش قرمز شده بود و هنوزم سر درد داشت بهش گفتم نرو بیرون حالت خوب نیس هلم داد و رفت...من موندمو بچه ها سعی کردم بچه ها از این موضوع آسیب نبینن پس مثه همیشه باهاشون بازی کردمو غذاشونو دادمو بعد از ظهر خوابیدن هرچی زنگ زدم یونس جواب گوشیشو نداد دلم مثه سیر و سرکه میجوشید ...تلفن خونه زنگ خورد جواب دادم دیدم عرفان گف سلام زنداداش😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍مثه خرررررررر ذوق کردم از این ک عرفان بهم گفته بود زنداداش اما ب روخودم نیوردمو گفتم اقا عرفان فک کنم یادتون رفته من نازی ام سحر خانوم نیس...یهوگف زنداداش یونس پیش منه بهم گفته همه چیو 😍😍😍

1⃣4⃣

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108