2777
2789
عنوان

داستان زندگی...

| مشاهده متن کامل بحث + 10049 بازدید | 237 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

گفتم اقا عرفان تو رو خدا ب کسی چیزی نگی ی وقت ...حالا یونس حالش خوبه چرا نمیاد ؟آوا همش بهانشو میگیره ...میدونستم رو بچه ها حساسه و اسمشونو بیارم پا میشه میاد....همونجوری هم شد..پاشد اومد اما با قیافه خسته و گرفته ی کم با آوا حرف زد و رفت تو اتاقش شب شد رفتم و تو اتاق زیر پله ها با یاسین و آرتا و آوا خوابیدم.... خدا شاهده اصلا ب خودم اجازه نمیدادم ک ب حریم سحر وارد شم چون خودم زجر کشیده بودم شوهرمو تو بغل کس دیگه دیدم با اینکه سحر خیانت کرده بود اما بازم یونس شوهرش بود ... نمیخواستم خاطره بدی ب جا بزارم چون ممکن بود بیاد وسیله هاشو ببره منو ببینه تو اتاق یونس ...بگه ک نازی فقط منتظر فرصت بوده علاوه بر این عرفانم اون شب پایین تو پذیرایی خوابید...دیگه خلاصه اون نیومد و یونس تمام لباساشو عکسا رو همه چیو براش با وانت فرستاد و اتلیه رو هم ازش گرفت...نصف شب صدا میومد رفتم بالا دیدم یونس نشسته داره گریه میکنه موندم تو چهارچوب در ...راضی بودم بمیرم اما اشکاشونبینم بهش گفتم اشکات رو قبر من بریزه چرا اینجوری گریه میکنی اخه یهو ی گلدونو ورداشت پرت کرد سمتمو شروع کرد داد زدن ...عرفانم ک تو پذیرایی خواب بود بلند شد اومد بالا یونس همش منو فحش میداد میگفت تقصیر تو بوده 😐ما داشتیم بد یا خوب زندگیمونو میکردیم اگه تو نمیومدی و با خود شیرینیات و مراقبت های الکی از بچه ها خیال سحرو راحت نمیکردی اینجوری نمیشد تو خیال اونو از بابت بچه ها راحت کردی ک اونم رفته دنبال این کارا وگرنه سحر نمیتونست این دوتارو جمع کنه همه فکر و ذهنش بچه ها بوده...میگف تو با نقشه اومدی وارد این خونه شدی تو با قصد اومدی جلو😭😭😭😭گرفته بودم زیر کتک و منم فقط گریه میکردم بچه ها از ترس س تاشون بیدار شده بودن و گریه میکردن اما آرتا از همه بیشتر عرفان اومد بالا و یونسو از من جداکرد دیدم داره خودشو میزنه و سرشو میکوبه تو دیوار رفتم عرفانو هل دادم اونور ب یونس گفتم تو رو قران خودتو نزن ...داشت سرش خون میومد طاقت نداشتم اونجوری ببینمش گفتم بیا اصلا منو بزن خودتو نزن ...چاقو رو ورداشت ک بیاد سمتم دوباره عرفان گرفتش و داد زد سر من گفت برو گمشو پایین الان میکشتت فک کردی فیلم هندیه 😐

عرفان یکم ارومش کردو اومد پایین نزدیکای صبح بود بچه ها خوابیده بودن اومد گفت زن داداش ببخشید اونجوری سرت داد زدم یونس وقتی عصبی میشه هرکاری ازش بر میاد نباید اونجوری جلوش وایسی بگی بیا منو بزن ...و من دوباره از شنیدن کلمه زن داداش ذوق مررررررگ😍😍😍😍😍بهش گفتم حالا ک همه چیو میدونی میخوام بهت بگم ک من یونسو خیلی دوست دارم چون اون ی مرد واقعیه (هیکل و تیپ و قیافشم واقعا مردونه اس ) خیلی منو حمایت کرده قبلا خیلی دوستم داشت اما بخاطر یاسین ک میگفت سقطش کن و ب حرفش گوش نکردم اونم اینجوری شد باهام اماخودش میدونه بخدا من هیچوقت نخواستم از سحر جداش کنم ازش بپرس اونموقع ک سحر حامله بود منم حامله بودم بخدا هرچی پول داشتم میدادم چیزای خوب ک یونس واسه سحر بیاره بقران چقدر به و مویز و این چیزا میگرفتم دلم نمیومد خودم بخورم میدادم یونس بیاره برا سحر هم واسش خوب بود هم رابطشون باهم خوب میشد ...من واسه یاسین ی لباس خوب نخریدم تا حالا برو بغل پاهای یاسینو نگاه کن چقدر سوخته😭چون کهنه اش میکنم و به خودم اجازه نمیدم از پوشک های آرتا براش بزارم میگم شاید یونس و سحر راضی نباشن...ی پماد نمیزنم ب پاش چون پولشو ندارم بخرم... ی بار تا حالا به یونس یا سحر نگفتم بهم پول بدین بابت این همه کلفتی ک میکنم ...چون میگفتم سایش بالا سرمه بسه واسم ...هرکاری کردم ک کنار زنو بچش خوشحال باشه این مدت با این ک هر بار میبینمش قلبم میریزه جرئت نکردم حتی تو چشاش نگاه کنم واقعا این حقمه .....

1⃣5⃣

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱
یه روز تایپیک بزن تعریف کن برامون، ولی منم تگ کن یادت نره ها

فقط برام توضیح بدید چطوری از قبل بنویسم و ذخیره کنم بعد تاپیک بزنم همش رو با هم بزارم

گروه پائیزی بامداد خمار ، وزن فعلی 87 ، وزن هدف 63   گروه بنفش ، من به هدفم میرسم ، پس پیش به سوی هدفم

عرفان همینجوری مونده بود ، باور نمیکرد بهش گفتم برو بپرس درباره همه چیزایی ک بهت گفتم از یونس بپرس من همیشه چوب محبتای بی جامو میخورم ...انقد ب طرف محبت میکنم ک زده بشه ازم...دست خودم نیس یکی یه قدم برام ورداره من دنبالش میدوم...اما حالا ک واقعا یونس اینجوری دربارم فکر میکنه میرم ب زور یا هرچی شده زنشو میارم پیشش آشتیشون میدم ب هر قیمتی شده بعدشم خودم میرم بالاخره زیر این آسمون خدا ی لقمه نون گیر منو بچم میاد ک بخوریم...خدای ماهم بزرگه ...خیلی دلم گرفته بود اونشب خیلی گریه کردم گفتم خدایا چرا من هرکاری میکنم جواب بر عکس میگیرم ی ساک کوچیک داشتم ک ی دست لباس خودمو کهنه های بچم توش بود ی کم ک هوا روشن شد چادر و ساکمو ورداشتم یاسین و بغل کردم یواش از پله ها رفتم بالا ک ی بار دیگه یونسو ببینمو برم😔رفتمو دیدمش سرشو ب دیوار تکیه داده بود و خوابیده بود اومدم پایین ک برم یهو عرفان اومد جلو ک کجا داری میری...گفتم برم دنبال سحر نمیخوام مدیون یونس باشم برش میگردونم اونوقت هرکاری خواست کنه ... اومد جلوم زد زیر گریه گفت زنداداش دیشب ک گفتی میرم فک کردم الکی میگی ...تو ی فرشته ای بقران مگه من میزارم تو از پیش یونس بری؟اگه تو بری کیه ک هوای آرتا و آوا رو داشته باشه ؟ اونا ب تو عادت کردن مادرشون چند روزه رفته چون کنار تو ان بهانه نمیگیرن ...اگ تو ام بری دیوونه میشن...گفتم خب منم بچه ها رو دوس دارم اما قبل از اونجا یونسو دوست دارم نمیخوام آینه دق بشم براش هی نگاه من کنه هی حرص بخوره و بخاطر بچه ها هیچی نگه ...گفت نه بخدا اون از تو بدش نمیاد اونم تو رو خیلی میخواد ...اعصابش خورده نمیدونه سر کی خالی کنه بخدا بمنم حرف زده میگه کاش بهم نمیگفتی سحر داره چکار میکنه گفتم خب خیلی دوسش داشته حتما گفت نه اون مردی ک سحر رفته باهاش رفیق فابریک یونس بوده از بچگی از من بهش نزدیکتر بوده انقدری بهش اعتماد داشته ک آتلیه رو داده دست اونو سحر...براش سنگین بوده نارو بخوره وگرنه ک سحر از اولشم خودشو انداخت به یونس...با اصرارای عرفان برگشتم وبازم روال معمولو پیش گرفتم اما یونس اصلا پایین نمیومد عرفانمموتده بود اونجا اون مدت و غذا میبرد بالا براش ب عرفان هی میگفتم تو رو خدا حالا ک من نمیتونم برم اتاقش تومجبورش کن غذاشو بخوره پاشه ورزش کنه این همه واسه هیکلش زحمت کشیده خراب نشه ک بلکه با ورزش روحیش باز بشه اخه موقع ورزش همیشه موزیک میزاره تو اتاقش....ی بار داشت ورزش میکرد منم داشتم از اتاق بچه ها میومدم دیدم در بازه اونم داره ورزش میکنه حواسش بمن نبود ...اصن نفهمیدم چجوری موندم پشت در دارم یواشکی نگا سیکس پکاش میکنم 🙈 یهو از تو اینه دیدمنو عصبانی شد اومد بیرون دوباره شروع کرد فحش دادن ک چرا موندی نگاه من میکنی با چشات داری میخوری منو 🙈تو خونه خودمم نمیتونم راحت باشم منم سعی کردم مثه خودش بی احساس باشم سرمو انداختم پایین گفتم ببخشید آقا دیگه تکرار نمیشه دست خودم نبود. اما قبلا میموندم قربون صدقه اش میرفتم ک عصبانی نشه خودشو ناراحت نکنه بهش میگفتم دلم برا نگاه کردن بهت تنگ شده تو ک همه چیتو از من گرفتی دیگه نگاهتم نمیتونم کنم 😢😢😢اما این دفعه هیچی نگفتم ...تا ی مدت غذا هم میخواستم بهش بدم میدادم آوا ببره ...چون عرفانم دوتا اتلیه ها خودشو شعبه مرکزی رو داشت اداره میکرد نمیتونست زیاد بیاد  کلا توی ی هفته ی لحظه بیشتر ندیدمش اما بر عکس همیشه اون لحظع اون نگام کرد من سرمو انداختم پایینو رفتم تو اتاقم ...وقتی دیگه دلم براش خیلی تنگ میشد همش به یاسین نگاه میکردم بچم قوت قلبم بود...تا بعد از چند وقت ک اونا از هم جدا شدنو سحر ازم خواست بمونمو مواظب بچه ها باشم ...مادر یونسم با خواهرش از جریان باخبر شده بودن ینی عرفان جریانمو تعریف کرده بود واسشون یونس دیگه از هر فرصتی استفاده میکرد ک باهام حرف بزنه اما من همش سرم پایین بود و کوتاه جواب میدادم  تا اینکه ی شب ب خودش رسیده بود بعد از چند وقت گفت بچه هامو اماده کن ببرمشون رستوران گفتم چشم رفتم سریع آوا و آرتا رو حاضر کردم آرتا رو دادم بغلشو گفتم خوش بگذره داشتم برمیگشتم ک گفت نااااازنین پس یاسین ؟گفتم تو اتاقه چرا؟گفت پس چرا نیاوردیش؟گفتم بچه هامو بیاریاسینم بچمه دیگه و منی ک کیلو کیلو قند تو دلم اب میشد رفتم اونم اوردم گفتم بیا گفت اخه من میتونم سه تا بچه رو ببرم؟بپوش بیا بریم کم مسخره بازی در بیار ...ی مانتوی کهنه داشتم ک درز پشتشم باز شده بود اونو پوشیدمو رفتم ...اما اون خوش تیپ و خوشگل ینی هرجا میرفتیم کاملا ضایع بود من کلفت خونشونم وقتی رسیدیم اونجا انگار لباسای من خیلی ضایع بود گفت فردا میبرمت برات لباس بگیرم مامانمو آجی نرگسم میخوان ببیننت زودتر دوس دارم مثه قبلا خوشگل و خوش لباس باشی... فرداش رفتیم ی خورده برا منو یاسین لباس گرفت و برا آرتا و آوا هم همینطور


1⃣6⃣

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108