خانواده عمه من این طورین خونه بقیه مث لودر میمونن تو خوردن و بردن خدا شاهده هرچی بیاری جلوشون در هر اندازه ای که باشه جز ظرفش چیزی باقی نمیمونه یه بار یه کارتن شیرینی بزرگ اوردیم گذاشتیم رو میز تا برگردم تعارف کنم نصفشو خورده بودن نصف دیگشم وقتی پیش دستی اوردم خوردن
اینا جیزی نیستا خدایی ولی جلو شوهرم و مادرشوهرم واقعا خجالت کشیدم آخه مگه نخورده این دو کیلو و نیم شیرینی رو ۳ نفری تو ۳ سوت باید بخورین اونم جلو کسایی که رو دروایسی دارم جلوشون ؟
اما وقتی خونشون میری غذاشون انقد کمه همه گشنه پامیشن
میوه دوتا دونه کوچولو برا هر نفر میارن
آجیل تو کاسه های خییییییییییلی کوچیک که بخدا ۲۰ تا دونه توش جا نمیشه میارن که دفعه اول که شوهرم اومد خونشون متعجب شد گفت مگه این کاسه کوچولو ها برا ماست نیست ؟چرا آجیل توش اوردن این که چیزی توش جا نمیشه پزیرایی هاشونم نیم ساعت قبل شامه تا سفره پهن بشه معلوم نیست وسایل پذیرایی رو کجا قایم میکنن دیگه نمیبینیشون
خلاصه خیلی خسیسن
یه بار تو آشپرخونه کمکشون میکردم توت خشک یه پاگت خیلی بزرگ اونجا بود درش باز بود دوتا دونه شو برداشتم خوردم رفتم و برگشتم دیدم نیست پاکته
بعدش که کابینت بالا بالایی رو باز کردن ظرف بردارن دیدم گره زدن گذاشتن اونجا 😐😐😐😐😐😐😐
در این حد گدا ان
من که قطع رابطه کردم باهاشون جلو شوهرم خیلی خجالت میکشیدم ار اخلاقاشون