من کلاس پنجم بودم دوست بابام با زن و بچش اومده بودن خونمون توراه مدرسه دلپیچه شدید گرفتم بدو بدو خودمو رسوندم خونه کیفمو انداختم تو حیاط با سرعت دوییدم طرف دستشویی با شدت درو وا کردم دیدم دوست بابام نشسته تو دستشویی خیلیم چاق و گنده بود نصف دستشوییو گرفته بود
😂😂😂
یهو باوحشت نیم خیز شد شلوار به دست داد زد گف کجااااااااااااا میااااای بچههههه
کم مونده بود از ترسم و خجالتم همونجا خودمو خراب کنم ترس و استرسم اضافه شد بهش دیگه دیدم نمیتونم خودمو کنترل کنم رفتم حموم😑
تا غروبم موندم اونجا ک چشمم تو چشم مرده نیوفته
هی مامانم میومد میگف چرا از این تونمیای بیرون چه مرگته چیکار میکنی
تا چند روز همش میترسیدم یارو به بابام بگه اومد در دستشوییو وا کرد😂😂😂 هروقتم میدیدمش یاد اون لحظه ای ک نیم خیز شد تو دستشویی با وحشت نگام کرد میوفتادم