مادربزرگم روزگار عمه ممو سیاه میکرد یکی از بهترین زنای عالم عمه من بود کاملا سنتی ازدواج کرد بعد مادربزرگم میگفت رفیقت بوده رفتین فلان جا همو ماچ کردین عمه ام معلمه زار میزد همیشه از تهمتای این زن
چیزی نمیگم چون دلم خیلی از این دنیا پره...میخوام ازت هر چی بگم بغضم گلومو میبره...آدم یوقتا از خودش بی حرف باید بگذره...این روزهای آخرو ساکت بمونم بهتره...