از وقتی که یادمه بچه بودم بابام همیشه به مامانم خیانت میکرد ووقتی مامانم اعتراض میکرد بابام اونو میگرفت زیر مشت ولگدکتکش میزد من بچه آخر بودم من وخوهرام وقتی صدای جیغ های مامانم رو می شنیدیم میموندیم توی اتاق دیگه ایی وهی گریه میکردیم خواهربزرگم میرفت که مامانم رونجات بده اونم زیر دست وپاهای بابام له میشد. گذشت وگذشت وبابام همچنان آدم عصبی وبداخلاقی بود که دیابت گرفت ومریض شد ولی اصلا رعایت نمیکرد وهمش شیرینی میخورد تا این اواخر دیگه وضعیتش حاد شده بود وکم وبیش رعایت میکرد ولی همچنان مامانم رو اذیت میکرد تا اینکه سال ۹۵وقتی که من حامله بودم واولین سونوی تشکیل قلب جنینم رو رفته بودم رفتم خونه پدرم و فهمیدم سکته مغزی کرده وسمت راستش به طور کل فلج شده همون دستی که همش مامانم رو میزد رو دیگه نمیتونست تکون بده