ازوقتی ک خودموپیداکردم توگوشم خونددوست دارم از۱۶سالگی باهاش دوست بودم اونموقع هااینقداعتمادبه نفسم بالابودکه محل سگم بهش نمیدادم اذیتش میکردم گریه میکردهمش دنبالم بودیه جورایی اذیت کردنش لذت بخش بوداحساس غرورمیکردم وقتی میدیدم این همه آدم دوسم دارن وهمیشه دنبالمن همیشه موردتوجه بودم تااینکه شد۱۹سالم وشوهرم همش التماسوگریه که باهم ازدواج کنیم خیلی اذیتش کردم خیلی ولی باهمه اذیت کردنام بازم پام موندبازم دوسم داشت خواستگارزیادداشتم همن میخاستن ببینن کیوانتخاب میکنم ازدواج کردیم همه چی برعکس شدالان من بودم ک دنبال اون بودم تاوقتی ک خیانت کرداونموقع دیگه روحم مرد