۵ شنبه خونه پدر شوهرم بودم خواهرشوهرم طبقه پایینه. توقع دارن هر وقت میریم خونه پدرشوهره خونه اونم بریم. پسراش گیر دادن باید بیاین خونه ما... خواهرشوهرم خیلی بدزبونه همش به ادم نیش میزنه. دلم نمیخواد برم خونشون. بچش رو نوک انگشتاش وایساد تو صورتم داد زد چرا نمیایی... گفتم قرار نیست من هروقت میام اینجا خونه شمام بیام... مگه مامانت که همش میاد طرفای ما میاد خونه ما...
حالا شوهرم که چند روز بود میخواست بره ضامن خانم بشه و نمیرفت دیروز اومد گفت میخواد بره مشکلم ضمانتش نیست خواهره میخواد ببرتش یه شهره دیگه واسه وام... همش پولا شوهرمو میگیره و ازش کار میکشه ولی اصلا بهش احترام نمیذارن... دیروزم مطمئنم بخاطر اینکه به بچه ش اینجوری گفتم شوهرمقبول کرده بره که منو حرص بده... همش به باباش پول میده من میگم بده میگه ندارم ای خداااا باور کنید ۵ ماهه واسه خودم یه لباس زیر نخریدم... میگه کروناست نمیشه از خونه بیرون رفت حالا میخواد بره اهواز واسه یه وام تا اینجا ۵ الی ۶ ساعت راهه