تقریبا چند روز پیش باهم دعواهون شد من برگشتم خونه پدرم اومد جلو چشم مادر پدرم گفت دیگه دختر شمارو نمیخوام و یه تار موی مادرم رو با هزارتا زن و بچه عوض نمیکنم.گفت ما باهم تفاهم نداریم و از هم جدا میشیم
و نمیخوام ببینمشون
منم همون شب برگشتم خونه و وسایل خودم و بچم رو جمع کردم و رفتم خونه بابام
منتظر بودم درخواست طلاق بده ولی خبری ازش نبود
بعد دوروز با کمال پررویی اومد دنبال بچم بردش و بعد من ناراحت شدم گفتم اون گفته من زن و بچم رو نمیخوام پس حق نداره بیاد بچم رو ببره
دوباره که اومد سراغ بچم مادرم بهش گفت مگه نگفتی بچم و زنم رو نمیخوام الانم دیگه نیا دنبال بچت بزار به نبودت واسه همیشه عادت کنه
و بچه رو بهش نداد پدرم برگشت گفت درسته اون گفت شمارو نمیخواد و اون بود که شما رو پس زد ولی تو مثل اون نباش بچه رو بده ببینه
منم چون واقعا قصدم طلاق بود گفتم باخودش اینجور فکر نکنه که من میخوام بچم رو صلاح کنم که بیاد منو ببره پس
گفتم باشه بیاد ببره
دیگه من اصلا خودم رو نشونش نمیدادم
دیدم رفت و آمداش زیاد شد تماساش با مادر پدرم که بهانه بچه بیاد مثلا من رو ببینیه
بعد حرف همه جا پیچید
که من برگشتم خونه بابام و همه حق به من میدادن
چون یه مادر داره خدا دشمن هیچکی نکنه
بخدا یعنی عفریته پیشش کم میاره
شوهرمم همیشه پشت مادرشه تا حالا نشده یه بار فقط یه بار پشت من رو بگیره
بعد من همون روز همه رو گذاشتم توبلاک
اینستا،واتسپ و حتی گوشیم
خودش و خواهراش و مادرش
۱۳روز بود من برگشته بودم وضع روحیمم خوب بود
یه شب بابام گفت شوهرت رو از بلاک بیرون بیار بزار فکرنکنه نارحتی و به خودش بباله منم از بلاک درش آوردم
بعد چند ساعت دیدم زنگ زدمنم هول شدم جواب دادم
حرف زیاد زدیم قول های زیادی به من داد خیلی قول داد
گفت ما اول دوست میشم بعد زن و شوهر
کدوم جا قشنگ باشه با تو میرم
مشروب نمیخورم رفیق بازی نمیکنم هر ماه یک میلیون و نیم میریزم حسابت واسه خرجی تو بچه و همش قربون صدقم میرفت.میگفت این مدت همش کارم گریه بوده و تو نباشی من خودمو میکشم و فرار میکنم و آل و بل.و خیییییییییلی قول های دیگه
و من باز خام شدم و فرداش برگشتم