از ظهر امروز با خواهرم و سوهرش و مامانم رفتیم باغ بابام براش نهار بردیم هوا خیلی عالی بود خیلی خوش گذشت کلی گفتیم و خندیدیم بابام یکم رو حجاب گیره یعنی جلوش باید رعایت کرد منم میدونم جلوش یه طورین آتو دستش ندم وجدانا هم اهل ارایش نیستم موهامم بیرون نمیدم مگه خودش بزنه بیرون ولی بابام خیلی بدش میاد اینم بگم شوهر و بچه دارم خلاصه تا یه ساعت پیش اومدیم شام بخوریم قبلش کلی باقالی پاک کردیم خسته و هلاک من دراز کشیدم اومدم پاشم سفره بندازم بابام با پاش زد به پشتم گفت پشتتو نگاه پشت شالمو میگفت یه ذره کم موهام بیرون بود گفتم الان اینطور شد گفت اره از ظهر همینطوره با لحن بد و جلو زن داداش و شوهر خواهرم گفت حتی خواهرم بهم نگاه کرد با تاسف سرشو تکون داد من رفتم تو خونه و خودم سرگرم بچه کردم و گفتم شام نمیخام اشتهام کور شد بار اولش نبود هر بار جلو همه میگه با اینکه ظهر که میخاستیم بریم خواهرم گفت موهات از پشت معلومه منم شالمو پیچیدم دور گردنم گفتم خوبه گفت اره تمام طول روزم دور گردنم بود حالا یه لحظه مو زد بزرون میگه از ظهر همینطور بابام کلا همینه به من خیلی گیر میده هر هفته ناراحتم میکنه من هفته پیش نرفتم باغ سر عمین چیزا امروز رفتم از طرفی نمیشه نرفت چون نرم باز ناراحت میشه که جرا نمیان همه دور همن کلا اخلاقش همینه جرات ندارم از خودم دفاع کنم یعنی نمیتونستم چیزی بگم در جوابش چون بابام همه بهش احترام میزارن واقعا خستم خیلی جلو خودمو کرفتم گریه نکنم شوهرم نبود نفهمید