من یه پسریو میشناسم که یه دختری عاشقش بود ولی پسره قرار ازدواج با یه دختر دیگه داشت
چن روز مونده به عروسیش انگار دیوونه شد اصن رو همه داد و فریاد میزد عروسیو بهم زد گف نمیخوام ازدواج کنم وگرنه خودمو میکشم همه هنگ کرده بودن بعد چن روز مامانش یه طلسم پیدا کرد تو باغچه خونشون بردن پیش دعانویس بهشون گف این حکم مرگ پسرتون بوده برین خداروشکر کنین اتفاق بدتری نیفتاده خلاصه فهمیدن خانواده همون دختره این طلسمو انداختن تو خونشون