من اول از همه دیدم حنا کذاشتن دستم
بعد سرمو میذاشتم رو متکا تار موهام کشیده میشد
از پشت بغلم میکردن پاشونو یه بار دیدم انداخت رو پام سیاه چاق پرمو بود تا انداخت ذو پام از رو پام رد شد مثل روح
یه بارم دستشو نو انداختن دو گلوم دستش خیلی لاغر و سیاه پرمو بود بازم از گلوم رد شد
از پشت در گوشم پچ پچ میکردن صدای هاااا میداد
وقتی میشِستم خیلی پشتم درد میکرد
پشتیای خونمون می افتادن زمین من میپریدم هوا
یه بار صبح خواب بودم شوهرم سرکار بود یهو یه جیغ بلند کشیدن انقدر بلند بود گوشم درد گرفت قشنگ احساس میکردم صدا از یه متریم اومد
یه بارم حس میکردم نشستن رو پام
یه بارم لب باغچه نشستم تا نشستم یه چیزی محکم خورد تو گردنم داشتم می افتادم تو باغچه بزور خودمو نگه داشتم بلند شدم دیدم هیچی نیست نه کبوتری نه کلاغی هیچی نبود