الان که مامانم 60 سالشه
وجودش پر درده کمرش خم شده زیر بار این همه دردو غم و زحمت
بازهم بابام دست از کاراش بر نمیداره
چند هفته پیش اومده بود هرویین با اب قاطی کرده بود خورده بود بردیمش بیمارستان معدشو شستوشو دادن
نجاتش دادیم...
ولی بازم ادم نمیشه
خسته شدم میخوام مامانمو
خانوادمو از دستش نجات بدم
زندگی هممونو داره تباه میکنه
موندم چیکار کنم
داداشامم اونقدر درامد ندارن که ببریمش خونه سالمندان
به شوهرمم ک نمیتونم بگم تو این هزینرو متقبل شو
الان شما میگین من چیکار کنم
نمیتونم ببینم مامان پوست استخونمو انقد اذیت میکنه
افسردگی گرفتم