2777
2789
عنوان

روزگار با آدما چه کارا ک نمیکنه

| مشاهده متن کامل بحث + 454 بازدید | 45 پست

با همه ی این حرفا پسره یه لا قبا بود و اصن اهل کار نبود پسره از این پسرایی بود که هر روز باباشو کتک میزد و بعد ازدواجم بهار رو کتک میزد بهار از یه خونواده ی پولدار و مرفه که کمتر از تو بهش نمیگفتن اومده بود تو خونه ی یه شوهری که هم کتکش میزد هم کار نمیکرد و بهارم جلوی دوستاش و خانواده ش آبروداری میکرد... حتی پسره مجبورش میکرد که از باباش پول بگیره برای خرید لوازم و خرجی خونه و اینا چندباری پدر بهار با پسره درگیری پیدا کرد که خود بهار بخاطر پسره از باباش خواهش میکرد که کاری به زندگیش نداشته باشه 

گذشت تا اینکه محمد و بهار خیلی زود بچه دار شدن و بچه شون یه پسر بود بنام آیدین .... زندگی بهار واقعا جهنم شده بود و همه میگفتن که یه آینده ی تباه در انتطار پسرش آیدینه ... تا اینکه بهار دیگه نتونست تحمل کنه و اونقدر مشکلات بهش فشار آورده بود که برگشت خونه ی پدرش ... قبل تر از اون قضیه هم چندباری قهر اومده بود ولی این دفعه دیگه قصدش برای طلاق خیلی جدی بود

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

با اینکه یه بچه توی این زندگی بود و پدر بهار چند صد میلیون پول خرج این ازدواج و این داماد کرده بود ولی بازم هیچکس اندازه ی پدر بهار از این طلاق خوشحال نبود بهار دیگه خسته شده بود و همه چیز رو به پدرش درباره ی محمد گفته بود از فحشا و بی احترامیای محمد به بهار و خانوادش تا کتکایی که تا مرز بیهوش شدن از محمد میخورده و صداشم درنمی اومده پدرش که خیلی عصبانی هم شده بود از دست محمد محکم پای طلاق دخترش وایستاد و اول یه چند نفری رو فرستاد سراغ محمد و گرفتن انقدر کتکش زدن که راه خونشو گم کرده بود و بعد از اینکه پسره رو گوش مالی کرده بود محمد رو راهی زندان کرد تا عقلش سرجاش بیاد...

نهایتا بهار طلاقشو از محمد گرفت و یه مدتی گذشت محمدم از زندان آزاد شده بود و مسعودم اتفاقا سرو کله ش پیدا شده بود مسعود که چند سالی بود ازش خبری نبود و الان با اینکه میدونست بهار ازدواج کرده ولی بازم پیگیرش بود البته این بار بطور رسمی رفته بود خواستگاری بهار رو از پدرش کرده بود و پدرشم خیلی مخالف ازدواج بهار و مسعود نبود( پدرش از ارتباطشونم توی نوجوونی خبر نداشت) ولی این خود بهار خیلی تمایل به ازدواج با مسعود نداشت و میگفت من مسعود رو بهش علاقه ندارم..‌

مسعودم بیخیال نبود و سعی کرد بازم بره خواستگاری خلاصه انقدر اصرار کرد که در نهایت بهار قبول کرد با مسعود ازدواج کنه ولی بهار نمی دونست که مسعود تو این چند سال معتاد شده بود تازه فقط هم تریاک نبود بلکه مسعود شیشه می کشید!!!! یه روانی به تمام معنا شده بود ولی در ظاهرش چیزی مشخص نبود ... روزا که میگذشت بهار بیشتر به مسعود دل می بست و بهش علاقمندتر میشد تا جایی که وقتی فهمید مسعود معتاده نتونست عاقلانه تصمیم بگیره و به زندگیش با مسعود ادامه داد. تو همین اوضاع پدر بهار یه تصادف سختی کرد و بعد یه مدت که توی آی سی یو بستری بود وقتی ترخیص شده نصف بدنش فلج شده بود.... 

بهار توی زندگی با مسعودم طعم خوشبختی رو نکشید و ظاهرا این مسعود از محمد خیلی عوضی تر بود ولی ظاهرش اینو نشون نمیداد مسعود پدر بهارو درآورده بود و هر روز باهم دعوا و درگیری داشتن ولی بهار بخاطر اینکه پدرش وضعیت مناسبی نداشت سعی میکرد سکوت کنه خیلی زندگی سختی رو گذرونده بود و پسرش آیدین الان حدود ۴-۵ سالش شده بود و طبق قانون یکی دوسال دیگه باید برمیگشت پیش پدرش محمد

بهار زندگیش روز به روز براش تلخ تر و غیرقابل تحمل تر میشد هیچ چیزی بدتر از زندگی با یه آدم شیشه ای نیست شوهرش روانی به معنای واقعی بود و بهار واقعا تحمل این اوضاع رو نداشت حیف اون دختر خوشگل و خانواده دار که مثه یه پرنسس بود و هرکی میدیدش مطمئن بود که این دختر آینده درخشانی در انتظارشه... 

اوضاع به همین منوال میگذشت تا اینکه یه روز باخبر شدیم که بهار با شوهر دعواش شده و مسعوو چونکه شیشه مصرف کرده بوده نفهمیده حالشو و بهارو با یه ۴ لیتری بنزین آتیش زده بود....!!!!!!!

اخیییی ولی خودش خیلی به خودش بد کرد که اول جوونی تو دام ادمای عوضی افتاد

محمدم بعد شنیدن قضیه ی بهار داغون شد بعد از اینکه زندان اومد بیرون میگفتن سرش به سنگ خورده ولی من واقعیتشو نمیدونم... آیدینو دادن به محمد الان آیدین ۱۰ سالشه و باباش محمد سرطان خون گرفته و دکترا گفتن که تا ۶ ماه دیگه بیشتر زنده نیست... این آخر داستان بود ک هنوز تایپ نکرده بودم! پدر مادر بهارم که کلا دوتا دختر داشتن داغون شدن!!!! پدرش روی ویلچر و مادرش افسرده و داغون...

ارزنده ي واژه ي كاملا درسته به معنيه با ارزش و كسي كه سرش به تنش مي ارزه!به جاي مسخره كردن دايره لغا ...

خانومی که دایره لغاتت خیلی بالاست ، چون تو این سایت زیادی ادبی نوشتن آنچنان مرسوم نیست واسم جالب بود که ایشون اینطوری نوشت

😏

🖤

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

اعتکاف

مامان_تتها | 48 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز