ماهی کوچک درون سینه ام وحشی و درنده شده است و میخواهد تمام حصارهای دورش را بشکافد و بیاید بیرون انگار ان هم خسته است ،خسته از ادمی که ازارش میدهد و ریتم منظم نبضش را بهم ریخته ،راستش خیلی دلم میخواهد به اون عضو کوچک قرمز بگویم که من هم از دست خودم خسته ام بریده ام اما غرورم اجازه نمیدهد و سفت و سخت ایستاده ام و انگشت اشاره ام را با قیافه ای حق به جانب طرف خود او گرفته ام و ان را مصوب تمام بدبختی ها و این بدبیاری ها میدانم
جفتمان خسته از یک نفر هستیم،کاش میشد خیلی مسالمت امیز میشد به ان قرمز کوچک دوست داشتنی بگویم من دیگر توان زیستن ندارم تو دیگر دریا نرو
اینگونه پایانی شیرین خواهیم داشت
ژینانوشت🤍
چرت نوشتم و چرت نویس خوبیم
🤙🏻عذر