دوستان مجازی سلام.میخوام داستانی ک برای خودم اتفاق افتاده و ب جون دخترم قسم میخورن ک عین واقعیت هست براتون تعریف کنم.تا عبرت بگیرید.و هم عدالت خدا براتون ثابت بشه.من هفت سال پیش عقد کردم خدا میدونه چ دختر ساده ای بودم و اصلا اهل دوست پسر نبودم.اون موقع چندتا دوست صمیمی و مجرد داشتم.وقتی عقد کردم طلاها ک برام میخریدن نشانشان میدادم یا یه سری تعریف میکردم در ضمن شوهر من کاملا غریبه بود.خلاصه یه ماه از عقد نگزشته بود ک یه نفر زنگ میزنه خونه مادر شوهرم و میگه عروستون دختر خرابه و طلاق بدید.چند بار زنگ میزنه فکر کنید اون روزا چ بلا بی سر من اومد خانواده غریب و....بگزریم از گریه های اون موقع و ....اعصابم خورد میشه خلاصه گزشت تا دیشب ک همون دوست صمیمی پیام داد و حلالیت طلبید گفت ب خاطر حسادت این کارو کردم ولی چوب کارم را بد خوردم همین بلا سر خودم اومد با این تفاوت ک خانواده نامزدم منو ول کردن و حاضر ب عقد نشدن ومن از اون روز یه شب راحت نخوابیدم من گفتم حلالش کردم و بهش گفتم برات دعا میکنم.ولی باز یاد اون روزا افتادم....