وااای
من خونه پدرم قهر میکردم میرفتم تو اتاق
بابام میومد بغلم میکرد میاوردم پای سفره
هیچکارنمیکرد
هرروز باشگاه و کلاس و تفریح و خرید با دوستام
زندددگی میکردم
میرفتم دنبال رویاهام
حالا صبح آقا بیدارمیشه به من میگه خسته شدم از زندگی
چرا چون من دیشب زود خوابیدم
ناراحت شده چرا بهش توجه نکردم