آخ من یادم اومد
حامله بودم بعد با خانواده همسرجان رفته بودیم بیرون شهر وقتی برگشتیم من خیلی خسته بودم رفتم اتاقمون که طبقه پایین می شد لباسمو عوض کنم
پسر خواهرشوهرم دنبال سرم اومد هفت سالشه من بهش گفتم محمد داخل نیا لباسمو عوض کنم میام بیرون
حالا من فقط گفتم لباسمو عوض کنم نه چیز دیگه
خوشحال پاشد رفت تو کوچه داد می زد نرید طبقه پایین زندایی لخته حالا نه یه بار ده بار
همه خانواده شوهرم به علاوه همسایه ها فهمیدن من دارم چ می کنم
اخر برادر شوهرم ساکتش کرد
ازخجالت اب شدم😭😭😭😭