سلام بچه ها خیلی عصبیم بیاید کمکم
من چن روز خونه مادر شوهرم بودم اونجا کسی جز خودشون دوتا یعنی پدرشوهرمادرشوهرم تو یه خونه بزرگ زندگی نمیکنه و بخاطر همین من و نامزدمم هرروز صبح تو باغشون میچرخیدیم گل میکاشتیم نامزدم میرفت سدکار باهم غذا میخوردیم و کلا وقت رسیگی به نامزدمو زیاد داشتم حتی تموم لباس کاراشو از بیکاری با چرخ دوختم و شستم و کلا تایمم برا اون بود
امشب اومدیم خونه ما خواهرام و همه اینجا بودن نامزدمم با شدهر خواهرام تخته نرد بازی میکرد بعدم من رفتم تو اتاق حاشو درست کردم پنجره رو باز کردم تا خنک بشه اتاقو مرتب کردم ساعت۱ رفتم پیشش گفتم عزیزم جات آمادس میخوای بخوابی
اومد تو اتاق و خیلی ناراحت گرفت خوابید حتی شب بخیرم نگفت
ادامه داره