ای جونم حسابی درکت میکنم متم روزی ک تصمیم گرفتم اتقدرررررر گریه میکردم ک نگو همش ب پشرم نگاه میکردم اشک میریختم شوهرم شوک شده بود و مسخرم میکرد
ولی من خیلی اشون گرفتم پسرم و روز اول از صبح ک بدارشدم باپسرم بردمش حموم وغیل صبر کردم اومدم ی لباس چوشیدم ک تقریبا سینه هادیده نشه زیاد سرشدنم بارژ پررنگ کردم پسرم بشدتتتتت وابسته بود هی میومد سمتم نشونش میدادم آخ و اوف میکردم ومشغولش میگرد ب یچی براشم کلی خوراکی و شیرموز اینادرست کرده بودم و خریدم ظهرم انقدرباهتش بازی کردم خوابید عمرا پسرم بدون شیر خوابش ببره ولی چون دیده سینم و خوابیددیگ ازسرش افتاد شب اول و دومم وقتی گرم خواب بود سینه رو میدادم دهنش وسیرش میکردم ک درد خودمم اروم بشه