روانپزشک پرسید: "چه چیز هایی دوست دارید؟"
گفتم:"کارتون های والت دیزنی و انگور بی دانه... و بعضی وقتها هم دوست دارم صورتکهای خندان بکشم."
چند لحظه دهانش باز ماند، چند بار سرفه کرد و گفت: "از چه چیزهایی بدتان می آید؟"
گفتم: "از جوراب نایلون و از این که کسی مدام بازویم را فشار بدهد."
روانپزشک چیزهایی روی یک تکه کاغذ دیگر نوشت. حس کردم کاغذ را مخصوصاً سراند طرف من که ببینم این بار صورتکهای خندان نمیکشد. گفت: "از این قرصها روزی سه عدد بخورید. صبح و ظهر و شب. حالتان خوب می شود."
گفتم: "یعنی باعث میشود دیگر از کارتونهای والت دیزنی خوشم نیاید؟ "
نگاهم کرد. نگاهم کرد. نگاهم کرد و گفت: "خیر، باعث میشود صورتکهای خندان نکشید."
زدم زیر خنده. روانپزشک هم میخندید. شوهرم هاج و واج به ما نگاه میکرد.