این هفته شوهرم گفته بود میریم شهرشون سفر که فکز کنم کنسل شده بوذ ولی به من نگفته بود چون میدونه دوست ندارم اونجا برم مبخولستذفکز کنه میریم که حرص بخورم خلاصه دیروز وقت دکتر برای بچه داشتم نزدیک حونه مامانم گفتم منو ببر اونجا بهد بیا با هم بریم دکتر عصبانی شد که چرا گفتم میخوام برم خونه مامانم و شروع کرد داد و بیداد که نه میرم مسافرت نه میزارم تو بری خونه مامانت رفتیم دکتر ، دکترم گفت شیرت کافی برای بچه نیست شبر خشک بیشتر بهش بده از وقتی اومدیم میگه تو مادر خوبی برای بچه نیستی و بچه ازوگرسنه گذاشتی انگار من میدونستم شیرم کمه. و مخضوصا سیرش نمیکردم! خواهرم بارداره همش میگه بچه اش به دنیا بیاد من راحت میشم هی مامانت دیگه نمیخواد بچه متو بیینه و از دستش راحت میشم بنده خدا انگار مامانم سرباز اینه اون که اصلا خونه من نمیاد از ما میخواد بریم اونجا مادر خودش هر روز خونه دخترشه یا دخترش خونه اشه که نوه اشو بیینه شه ساله مامانش اینطوریه، بعد مامان من ۴ ماهه رفت و امدم به خاطر بچه اونجا زیاد شده شوهرم این حرفازو میزنه جالبیش اینه خودش خمش مونه مامان و خواهرشه بعد به من ایراد میگیره، دیشب حرصم گرفت تو دعوا گفتم چرا از وقتی خواهرم حامله شده تو حساس شدی امروز بیداز شده میگه مگه خواهرت چی داره من بهش حسادت کنم خواهرم ۳۵ سالشه باردار شده اونم طبیعی بدون دکتر بهش میگه پیر سگ تازه جامله شده چیش حسوذی داره! بخیلی خرفاش بهم برخورد و ناراحتم کرد بعد هم به من گفت تو برای من زن نیستی یک ساله با زنای خیابونی نیازمو برطرف میکنم چون باردار بودم و بعذ زایمان کردم نتونستیم عین قبل باشیم حالا نمیدونم راست گفت یا نه ولی خیلی بهم ریختم از حرفاش خیلی اعصابم خورده همش دارم گریه میکنم دیشب بهم میگفت انشالله بمیری من راحت بشم صبح بیدار شدم میگه خدا دوسم نداشت زنده ای نمردی خیلی ناراحتم از رفتاراش نمیدونم چیکار کنم حرف طلاق زد حرصم گرفت گفتم مهرمو هر وقت تا احرش دادی ازت جدا میشم بعد هم رفت بیذون گفت من میرم بیرون عشق وحال میگنم توبمون حونه هیجا حق نداری بری
من نمیدونم تو تناسخ های بعدی قراره چی بشم ولی شاید همون حسرتی باشم که به دل میمونه؛شکوفه ای که قبل از شکفتن از سرما میمیره؛ رودی که هیچوقت به دریا نمیرسه و خشک میشه؛ شایدم باز یکی باشم که دوستت داره ولی نمیتونه داشته باشدت....کیدراما فقط کیدراما نیست یه سبک زندگیه:)