آخه برنامه هامون به هم ریخت.
یه روز مونده به عروسی مادر شوهرم گفت حنا میاریم.
ما قبلش فکر کردیم حنا بندون کنسله ولی روز آخر گفت میاریم.
منم عجله ای رفتم دنبال لباس مجلسی مناسب ک پیدا نشد.
از اون طرف لباس عروسم رو گفته بودم تنگ کنن یکم دیدم خیلییی تنگ کردن. و استرس گرفتم
عروسیم ظهر بود نه شب.
شب اصلا به خاطر شلوغ کاری مهمونا نخوابیدم و ساعت 6 صبح رفتم آرایشگاه.
خلاصه لباس عروس تنگ بود و فشار میآورد.
باغ رفتن کنسل شد و....