ما باهم بیرون بودیم.من رفتم معازش که باهم بیایم خونه.یکم بی حوصله بود ولی باهم خوب بودیم.توراه گفتم کباب بخر.دوباره گفتم ول کن فردا شب.
بعد که رسیدیم خونه رفتش پایین پیش پدرمادرش .برلش اس زدم که بچه گرسنش.میخوای الان سفارش بده منم گرسنم.ده دقیقه دیگه اومد بالا.گفت ول کن فرداشب سفارش میدم.منم گفتم بچه دلش خواسته.زنگ بزن بیارن.بردهشت گفت نه نمیخواد.مگه هرچی بچه میخواد باید بهش داد
بعد گفت برام نیوه بیار.منم گفتم فرداشب.خیلی زورم گرفت.اونم گفت تا پنج دقیقه دیگه نیاری خودت میدونی.منم اومدم درکابینت ببندم یدفعه یکی از قابلمه ها خواست بیفته منم باحرص قابلمه رودادم تو کابینت افتاد.همینکه قابلمه افتاد یدفعه افتاد ب جونم.